آتش عشق

جاودان خدمت کنند آن چشم سحر آمیز را

زنگیان سجده برند آن زلف جان آویز را

توبه و پرهیز کردم ننگرم زین بیش من

زلف جان آویز را یا چشم رنگ آمیز را

گر لب شیرین آن بت بر لب شیرین بدی

جان مانی سجده کردی صورت پرویز را

با چنان زلف و چنان چشم دلاویز ای عجب

جای کی ماند درین دل توبه و پرهیز را

جان ما می را و قالب خاک را و دل ترا

وین سر طناز پر وسواس تیغ تیز را

شربت وصل تو ماند نوبهار تازه را

ضربت هجر تو ماند ذوالفقار تیز را

گر شب وصلت نماید مر شب معراج را

نیک ماند روز هجرت روز رستاخیز را

اهل دعوی را مسلم باد جنات النعیم

رطل می‌باید دمادم مست بیگه خیز را

آتش عشق سنایی تیز کن ای ساقیا

در دهیدش آب انگور نشاط‌انگیز را

آتش عشق

جاودان خدمت کنند آن چشم سحر آمیز را

زنگیان سجده برند آن زلف جان آویز را

توبه و پرهیز کردم ننگرم زین بیش من

زلف جان آویز را یا چشم رنگ آمیز را

گر لب شیرین آن بت بر لب شیرین بدی

جان مانی سجده کردی صورت پرویز را

با چنان زلف و چنان چشم دلاویز ای عجب

جای کی ماند درین دل توبه و پرهیز را

جان ما می را و قالب خاک را و دل ترا

وین سر طناز پر وسواس تیغ تیز را

شربت وصل تو ماند نوبهار تازه را

ضربت هجر تو ماند ذوالفقار تیز را

گر شب وصلت نماید مر شب معراج را

نیک ماند روز هجرت روز رستاخیز را

اهل دعوی را مسلم باد جنات النعیم

رطل می‌باید دمادم مست بیگه خیز را

آتش عشق سنایی تیز کن ای ساقیا

در دهیدش آب انگور نشاط‌انگیز را

آتش عشق

سلطان سریر صبح خیزان

سر خیل سپاه اشک ریزان

متواری راه دلنوازی

زنجیری کوی عشقبازی

قانون مغنینان بغداد

بیاع معاملان فریاد

طبال نفیر آهنین کوس

رهیان کلیسیای افسوس

جادوی نهفته دیو پیدا

هاروت مشوشان شیدا

کیخسرو بی کلاه و بی‌تخت

دل خوش کن صدهزار بی رخت

اقطاع ده سپاه موران

اورنگ نشین پشت گوران

دراجه قلعه‌های وسواس

دارنده پاس دیر بی‌پاس

مجنون غریب دل شکسته

دریای ز جوش نانشسته

یاری دو سه داشت دل رمیده

چون او همه واقعه رسیده

با آن دو سه یار هر سحرگاه

رفتی به طواف کوی آن ماه

بیرون ز حساب نام لیلی

با هیچ سخن نداشت میلی

هرکس که جز این سخن گشادی

نشنودی و پاسخش ندادی

آن کوه که نجد بود نامش

لیلی به قبیله هم مقامش

از آتش عشق و دود اندوه

ساکن نشدی مگر بر آن کوه

بر کوه شدی و میزدی دست

افتان خیزان چو مردم مست

آواز نشید برکشیدی

بی‌خود شده سو به سو دویدی

وانگه مژه را پر آب کردی

با باد صبا خطاب کردی

کی باد صبا به صبح برخیز

در دامن زلف لیلی آویز

گو آنکه به باد داده تست

بر خاک ره اوفتاده تست

از باد صبا دم تو جوید

با خاک زمین غم تو گوید

بادی بفرستش از دیارت

خاکیش بده به یادگارت

هر کو نه چو باد بر تو لرزد

نه باد که خاک هم نیرزد

وانکس که نه جان به تو سپارد

آن به که ز غصه جان برآرد

گر آتش عشق تو نبودی

سیلاب غمت مرا ربودی

ور آب دو دیده نیستی یار

دل سوختی آتش غمت زار

خورشید که او جهان فروزست

از آه پرآتشم بسوزست

ای شمع نهان خانه جان

پروانه خویش را مرنجان

جادو چشم تو بست خوابم

تا گشت چنین جگر کبابم

ای درد و غم تو راحت دل

هم مرهم و هم جراحت دل

قند است لب تو گر توانی

از وی قدری به من رسانی

کاشفته گی مرا درین بند

معجون مفرح آمد آن قند

هم چشم بدی رسید ناگاه

کز چشم تو اوفتادم ای ماه

بس میوه آبدار چالاک

کز چشم بد اوفتاد بر خاک

انگشت کش زمانه‌اش کشت

زخمیست کشنده زخم انگشت

از چشم رسیدگی که هستم

شد چون تو رسیده‌ای ز دستم

نیلی که کشند گرد رخسار

هست از پی زخم چشم اغیار

خورشید که نیلگون حروفست

هم چشم رسیده کسوفست

هر گنج که برقعی نپوشد

در بردن آن جهان بکوشد

روزی که هوای پرنیان پوش

خلخال فلک نهاد بر گوش

سیماب ستارها در آن صرف

شد ز آتش آفتاب شنگرف

مجنون رمیده دل چو سیماب

با آن دو سه یار ناز برتاب

آمد به دیار یار پویان

لبیک زنان و بیت گویان

می‌شد سوی یار دل رمیده

پیراهن صابری دریده

می‌گشت به گرد خرمن دل

می‌دوخت دریده دامن دل

می‌رفت نوان چو مردم مست

می‌زد به سر و به روی بر دست

چون کار دلش ز دست بگذشت

بر خرگه یار مست بگذشت

بر رسم عرب نشسته آنماه

بر بسته ز در شکنج خرگاه

آن دید درین و حسرتی خورد

وین دید در آن و نوحه‌ای کرد

لیلی چو ستاره در عماری

مجنون چو فلک به پرده‌داری

لیلی کله بند باز کرده

مجنون گله‌ها دراز کرده

لیلی ز خروش چنگ در بر

مجنون چو رباب دست بر سر

لیلی نه که صبح گیتی افروز

مجنون نه که شمع خویشتن سوز

لیلی بگذار باغ در باغ

مجنون غلطم که داغ بر داغ

لیلی چو قمر به روشنی چست

مجنون چو قصب برابرش سست

لیلی به درخت گل نشاندن

مجنون به نثار در فشاندن

لیلی چه سخن؟ پری فشی بود

مجنون چه حکایت؟ آتشی بود

لیلی سمن خزان ندیده

مجنون چمن خزان رسیده

لیلی دم صبح پیش می‌برد

مجنون چو چراغ پیش می‌مرد

لیلی به کرشمه زلف بر دوش

مجنون به وفاش حلقه در گوش

لیلی به صبوح جان نوازی

مجنون به سماع خرقه بازی

لیلی ز درون پرند می‌دوخت

مجنون ز برون سپند می‌سوخت

لیلی چو گل شکفته می‌رست

مجنون به گلاب دیده می‌شست

لیلی سر زلف شانه می‌کرد

مجنون در اشک دانه می‌کرد

لیلی می مشگبوی در دست

مجنون نه ز می ز بوی می مست

قانع شده این از آن به بوئی

وآن راضی از این به جستجوئی

از بیم تجسس رقیبان

سازنده ز دور چون غریبان

تا چرخ بدین بهانه برخاست

کان یک نظر از میانه برخاست

آتش عشق

داغ عشق تو نهان در دل و جان خواهد ماند

در دل این آتش جانسوز نهان خواهد ماند

آخر آن آهوی چین از نظرم خواهد رفت

وز پیش دیده به حسرت نگران خواهد ماند

من جوان از غم آن تازه جوان خواهم مرد

در دلم حسرت آن تازه جوان خواهد ماند

به وفای تو، من دلشده جان خواهم داد

بی‌وفایی به تو ای مونس جان خواهد ماند

هاتف از جور تو اینک ز جهان خواهد رفت

قصهٔ جور تو با او به جهان خواهد ماند

آتش عشق

ز بی‌عشقی بهار زندگی دامن کشید از من

وگرنه همچو نخل طور آتش می‌چکید از من

ز بیدردی دلم شد پاره‌ای از تن، خوشا عهدی

که هر عضوی چو دل از بیقراری می‌تپید از من

به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم

که با آن بی‌نیازی، ناز عالم می‌کشید از من

چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟

زبان شکر جای سبزه دایم می‌دمید از من

نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را

به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من

تو بودی کام دل ای نخل خوش پیوند، جانم را

نپیوندند به کام دل، ترا هر کس برید از من!

ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد

چراغان شد ز خون تازه، خاک هر شهید از من

ز انصاف فلک، دلسرد غواصی شدم صائب

ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من

 

آتش عشق

دلی، که آتش عشق تواش بسوزد پاک

ز بیم آتش دوزخ چرا بود غمناک؟

به بوی آنکه در آتش نهد قدم روزی

هزار سال در آتش قدم زند بی‌باک

گرت بیافت در آتش کجا رود به بهشت؟

و گر چشد ز کفت زهر، کی خورد تریاک؟

مرا، که نیست ازین آتشم مگر دودی؟

فرو گرفت زمین دلم خس و خاشاک

کجاست آتش شوقت که در دل آویزد؟

چنان که برگذرد شعلهٔ دلم ز افلاک

ز شوق در دل من آتشی چنان افروز

که هر چه غیر تو باشد بسوزد آن را پاک

اگر بسوخت، عراقی، دل تو زین آتش

ببار آب ز چشم و بریز بر سر خاک

آتش عشق

آتش عشق تو در جان خوشتر است

جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای

تا قیامت مست و حیران خوشتر است

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم

زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوشتر است

درد بر من ریز و درمانم مکن

زانکه درد تو ز درمان خوشتر است

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان خوشتر است

چون وصالت هیچکس را روی نیست

روی در دیوار هجران خوشتر است

خشک سال وصل تو بینم مدام

لاجرم در دیده طوفان خوشتر است

همچو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گریان خوشتر است

آتش عشق

دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند

سروران بر در سودای تو خاک قدمند

شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق

خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند

خون صاحب نظران ریختی ای کعبه حسن

قتل اینان که روا داشت که صید حرمند

صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب

زلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند

گاه گاهی بگذر در صف دلسوختگان

تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند

هر خم از جعد پریشان تو زندان دلیست

تا نگویی که اسیران کمند تو کمند

حرف‌های خط موزون تو پیرامن روی

گویی از مشک سیه بر گل سوری رقمند

در چمن سرو ستادست و صنوبر خاموش

که اگر قامت زیبا ننمایی بچمند

زین امیران ملاحت که تو بینی بر کس

به شکایت نتوان رفت که خصم و حکمند

بندگان را نه گزیرست ز حکمت نه گریز

چه کنند ار بکشی ور بنوازی خدمند

جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست

گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند

غم دل با تو نگویم که تو در راحت نفس

نشناسی که جگرسوختگان در المند

تو سبکبار قوی حال کجا دریابی

که ضعیفان غمت بارکشان ستمند

سعدیا عاشق صادق ز بلا نگریزد

سست عهدان ارادت ز ملامت برمند

آتش عشق

عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود

چونک جمال این بود رسم وفا چرا بود

این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شود

این همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود

درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد

آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بود

لذت بی‌کرانه ایست عشق شدست نام او

قاعده خود شکایتست ور نه جفا چرا بود

از سر ناز و غنج خود روی چنان ترش کند

آن ترشی روی او روح فزا چرا بود

آن ترشی روی او ابرصفت همی‌شود

ور نه حیات و خرمی باغ و گیا چرا بود

آتش عشق

دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی

در خواب غفلت بی‌خبر زو بوالعلی و بوالعلا

زان می که در سر داشتم من ساغری برداشتم

در پیش او می‌داشتم گفتم که ای شاه الصلا

گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقان

جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا

گفتا چو تو نوشیده‌ای در دیگ جان جوشیده‌ای

از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا

آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من

اندرکشیدش همچو جان کان بود جان را جان فزا

از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج

می‌کرد اشارت آسمان کای چشم بد دور از شما

آتش عشق

آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا

با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا

جباروار و زفت او دامن کشان می‌رفت او

تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را

بس مرغ پران بر هوا از دام‌ها فرد و جدا

می‌آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا

ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی

مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا

بر آسمان‌ها برده سر وز سرنبشت او بی‌خبر

همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا

از بوسه‌ها بر دست او وز سجده‌ها بر پای او

وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا

باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی

از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا

بدهد درم‌ها در کرم او نافریدست آن درم

از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا

فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده

موری بده ماری شده وان مار گشته اژدها

عشق از سر قدوسیی همچون عصای موسیی

کو اژدها را می‌خورد چون افکند موسی عصا

بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین

تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا

در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران

خرخرکنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا

رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده

خویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا

فرعون و نمرودی بده انی انا الله می‌زده

اشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا

او زعفرانی کرده رو زخمی نه بر اندام او

جز غمزه غمازه‌ای شکرلبی شیرین لقا

تیرش عجبتر یا کمان چشمش تهیتر یا دهان

او بی‌وفاتر یا جهان او محتجبتر یا هما

اکنون بگویم سر جان در امتحان عاشقان

از قفل و زنجیر نهان هین گوش‌ها را برگشا

کی برگشایی گوش را کو گوش مر مدهوش را

مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا

این خواجه باخرخشه شد پرشکسته چون پشه

نالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا

انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم

مقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا

العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزن

و القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی

ای خواجه با دست و پا پایت شکستست از قضا

دل‌ها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا

این از عنایت‌ها شمر کز کوی عشق آمد ضرر

عشق مجازی را گذر بر عشق حقست انتها

غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می‌دهد

تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا

عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود

آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا

عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال‌ها

شد آخر آن عشق خدا می‌کرد بر یوسف قفا

بگریخت او یوسف پیش زد دست در پیراهنش

بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا

گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز من

گفتا بسی زین‌ها کند تقلیب عشق کبریا

مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند

ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا

باریک شد این جا سخن دم می‌نگنجد در دهن

من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا

او می‌زند من کیستم من صورتم خاکیستم

رمال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا

این را رها کن خواجه را بنگر که می‌گوید مرا

عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا

ای خواجه صاحب قدم گر رفتم اینک آمدم

تا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا

آخر چه گوید غره‌ای جز ز آفتابی ذره‌ای

از بحر قلزم قطره‌ای زین بی‌نهایت ماجرا

چون قطره‌ای بنمایدت باقیش معلوم آیدت

ز انبار کف گندمی عرضه کنند اندر شرا

کفی چو دیدی باقیش نادیده خود می‌دانیش

دانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا

هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کن

بنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا

هست آن جهان چون آسیا هست آن جهان چون خرمنی

آن جا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا

رو ترک این گو ای مصر آن خواجه را بین منتظر

کو نیم کاره می‌کند تعجیل می‌گوید صلا

ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کو

در خاک و خون افتاده‌ای بیچاره وار و مبتلا

گفت الغیاث ای مسلمین دل‌ها نگهدارید هین

شد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما

من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنش

با سینه پرغل و غش بسیار گفتم ناسزا

ویل لکل همزه بهر زبان بد بود

هماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا

کی آن دهان مردم است سوراخ مار و کژدم است

کهگل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا

در عشق ترک کام کن ترک حبوب و دام کن

مر سنگ را زر نام کن شکر لقب نه بر جفا

آتش عشق

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر

پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر

در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ

بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر

ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش

در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر

چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک

آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر

در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص

ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر

صوف برکش ز سر و باده صافی درکش

سیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر

دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش

بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش

بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر

رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم

گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر

حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را

که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

عشق آتش

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

 

آتش عشق

آتش عشق تو در جان خوشتر است

جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای

تا قیامت مست و حیران خوشتر است

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم

زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوشتر است

درد بر من ریز و درمانم مکن

زانکه درد تو ز درمان خوشتر است

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان خوشتر است

چون وصالت هیچکس را روی نیست

روی در دیوار هجران خوشتر است

خشک سال وصل تو بینم مدام

لاجرم در دیده طوفان خوشتر است

همچو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گریان خوشتر است

آتش عشق

در یک دقیقه می شود یک نفر را «خُرد» کرد
در یک ساعت می شود کسی را «دوست» داشت
در یک روز می شود «عاشق» شد
ولی یک عمر طول خواهد کشید برای «فراموش» کردن کسی.

گابریل گارسیا مارکز

آتش عشق

تا در دل من عشق تو اندوخته شد
جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد

عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد
شعر و غزل و دوبیتی آموخته شد


مولانا

معانی نام هر کشور


در اینجا معنی نام کشورهای جهان در جلوی نام آنها آمده و زبانی که ریشه این نام در اصل از آن گرفته شده در میان کمانک آورده شده است:

 

 

1. آذربایجان:آز+ ار+ بای +قان{تورکی)= سرزمین جوانمردان آز(آز= نام یکی از قبایل تورک)

1. آرژانتین:سرزمین نقره(اسپانیایی)

2. آفریقای جنوبی:سرزمین بدون سرما(آفتابی) جنوبی(لاتین،یونانی)

3. آفریقای مرکزی:سرزمین بدون سرما(آفتابی) مرکزی(لاتین،یونانی)

4. آلبانی:سرزمین کوهنشینان

5. آلمان:سرزمین همه مردان یا قوم ژرمن(فرانسوی - ژرمنی)

6. آنتیگوا و باربودا:

7. آندورا:

8. آنگولا:از واژه نگولا که لقب فرمانروایان محلی بود

9. اتریش: شاهنشاهی شرق (ژرمنی)

10. اتیوپی: سرزمین چهره سوختگان (یونانی)

11. اردن:

12. ارمنستان: سرزمین فرزندان ارمن،نام نبیره ی نوح"ع"(قومی از ترکان)این منطقه متعلق به ترکان آذربایجانی است،اماگروهی از آوارگان مسیحی(هایستان)این مناطق را تحت اشغال در آورده اند.وکلمه ارمنستان در بین خود اشغالگران رواج ندارد و به این منطقه نام هایستان نهاده اند

13. اریتره:

14. ازبکستان: سرزمین خودسالارها (سغدی-ترکی-فارسی/ دری)

15. اسپانیا: سرزمین خرگوش کوهی (فنیقی)

16. استرالیا: سرزمین جنوبی (از لاتین)

17. استونی: راه شرقی (ژرمنی)

18. اسرائیل: جنگیده با خدا (عبری)

19. اسکاتلند:سرزمین اسکات ها{در لاتین قوم گائل را گویند}(لاتین)

20. اسلوواکی:

21. اسلوونی:

22. افغانستان:سرزمین قوم افغان(دری فارسی)

23. اکوادور:خط استوا (اسپانیایی)

24. الجزایر:جزیره ها(عربی)

25. السالوادور:رهایی بخش مقدس(اسپانیایی)

26. امارات متحده عربی:شاهزاده نشین های یکپارچه عربی(عربی)

27. اندونزی:مجمع الجزایر هند(فرانسوی)

28. انگلیس:سرزمین پیر استعمار(ژرمنی)

29. اوروگوئه:شرقی

30. اوکراین:منطقه مرزی(اسلاوی)

31. اوگاندا:

32. ایالات متحده امریکا:از نام آمریگو وسپوچی دریانورد ایتالیایی

33. ایتالیا: شاید به معنی ایزد گوساله (یونانی)

34. ایران: ایر=ار =مرد،جوانمرد(ترکی)+ان(پسوند مکان)،سرزمین جوانمردان(ترکی), سرزمین آزادی

35. ایرلند: سرزمین قوم ایر(انگلیسی)

36. ایسلند: سرزمین یخ (ایسلندی)

37. باربادوس:

38. باهاما: دریای کم عمق یا ریشدارها(اسپانیایی)

39. بحرین: دو دریا (عربی)

40. برزیل: چوب قرمز

41. برونئی:

42. بریتانیا: سرزمین نقاشی شدگان(لاتین)

43. بلژیک: سرزمین قوم بلژ (از اقوام سلتی)، واژه بلژ احتمالاً معنی زهدان و کیسه میداده.

44. بلغارستان:

45. بلیز: یا از نام دزدی دریایی به نام والاس یا از واژه‌ای بومی به معنای آب گل آلود

46. بنگلادش: ملت بنگال (بنگلادشی)

47. بنین:

48. بوتان: تبتی تبار

49. بوتسوانا: سرزمین قوم تسوانا

50. بورکینافاسو: سرزمین مردم درستکار (از زبان‌های موره -دیولا)

51. بوروندی:

52. بوسنی و هرزگوین:

53. بولیوی: از نام سیمون بولیوار مبارز رهایی بخش آمریکای لاتین

54. پاپوا گینه نو:

55. پاراگوئه: این سوی رودخانه

56. پاکستان: سرزمین پاکان

57. پالائو:

58. پاناما:جای پر از ماهی(زبان کوئِوا)

59. پرتغال: بندر قوم گال (از اقوام سلتی) (لاتین)

60. پرو:

61. پورتوریکو: بندر ثروتمند (اسپانیایی)

62. تاجیکستان: سرزمین تاجیک ها(فارسی /دری)

63. تانزانیا:این نام از همامیزی تانگانیگا(سرزمین دریاچه تانگا) + زنگبار است

64. تایلند:سرزمین قوم تای

65. تایوان:

66. ترکمنستان: سرزمین ترک +ایمان=ترکیمان=ترکمان= ترکمن(سرزمین تورک هایی که مسلمان شده اند)،مربوط به سده های آغازین اسلام

67. ترکیه: سرزمین قوی‌ها (ترکی با پسوند عربی)

68. ترینیداد و توباگو:

69. توگو:

70. تونس:

71. تونگا:

72. تووالو:

73. جامائیکا: سرزمین بهاران

74. جیبوتی: شاید به پادری بافته از الیاف نخل می گفتند(زبان آفار)

75. چاد: دریاچه ( زبان بورنو)

76. چک:

77. چین:سرزمین مرکزی(چینی)

78. دانمارک: مرز قوم "دان"

79. دومینیکا:

80. دومینیکن: کشور دومینیک مقدس (اسپانیایی)

81. روآندا:

82. روسیه: کشور روشن ها، سپیدان (شاید از ریشه سکایی"راؤش")

83. روسیه سفید (بلاروس):درخشنده(روس) سفید(روسی)

84. رومانی: سرزمین رومی ها

85. زامبیا:

86. زئیر:

87. زلاند نو:زلاند جدید(زلاند نام یکی از استان های هلند به معنای دریاست)

88. زیمبابوه:

89. ژاپن: سرزمین خورشید تابان(ژاپنی)

90. سائوتومه و پرنسیپ:

91. ساحل عاج:ساحل عاج

92. ساموآ:

93. سان مارینو:

94. سریلانکا: جزیره باشکوه (سنسکریت)

95. سلیمان جزایر:از نام حضرت سلیمان

96. سنت کیتس ونویس:

97. سنت لوسیا:

98. سنت وینسنت و گرنادین:

99. سنگاپور:

100. سنگال:

101. سوئد: سرزمین قوم "سوی"

102. سوازیلند:سرزمین قوم سوازی

103. سوئیس: سرزمین مرداب

104. سودان: سیاهان(عربی)

105. سورینام:

106. سوریه: سرزمین آشور (سامی)

107. سومالی:

108. سیرالئون: کوه شیر

109. سیشل:

110. شیلی: پایان خشکی- برف (از زبان بومی آنجا)

111. صحرا:بیابان(عربی)

112. صربستان:سرزمین قوم صرب(یوگسلاوی: سرزمین اسلاو های جنوب)

113. عراق: شاید ازایراک به معنای ایران کوچک(فارسی)

114. عربستان سعودی: سرزمین بیابانگردان در تملک خاندان خوشبخت. واژه عرب به معنی گذرنده و بیابانگرد است. سعود یعنی خوشبخت.

115. عمان:

116. غنا:

117. فرانسه: سرزمین قوم فرانک (از اقوام سلتی)

118. فلسطین:

119. فنلاند:سرزمین قوم "فن"

120. فیجی:

121. فیلیپین:از نام پادشاهی اسپانیایی به نام فیلیپ

122. قبرس:

123. قرقیزستان: سرزمین چهل قبیله (قرقیزی)

124. قزاقستان: سرزمین کوچگران (قزاقی)

125. قطر:شاید به معنای بارانی(عربی)

126. کاستاریکا:ساحل غنی(اسپانیایی)

127. کامبوج:

128. کامرون:

129. کانادا: دهکده (زبان سرخپوستی"ایروکوئی")

130. کرواسی:

131. کره جنوبی:

132. کره شمالی:

133. کلمبیا:سرزمین کلمب(کریستف کلمب)(اسپانیایی)

134. کنگو :

135. کنیا: کوه سپیدی (زبان کیکویو)

136. کوبا:

137. کومور:

138. کویت: دژ کوچک (هندی-عربی)

139. کیپ ورد:

140. کیریباسی:

141. گابون:

142. گامبیا:

143. گرجستان:سرزمین کشاورزان(یونانی)

144. گرنادا:

145. گواتمالا:

146. گینه:

147. گینه استوایی:

148. گینه بیسائو:

149. لائوس:

150. لتونی: (لاتویا)

151. لبنان:سفید(عبری)

152. لسوتو:

153. لوگزامبورگ:

154. لهستان: سرزمین قوم "له"

155. لیبریا: سرزمین آزادی

156. لیبی:

157. لیتوانی:

158. لیختن اشتاین:

159. ماداگاسکار:

160. مارشال جزایر:

161. مالاوی:

162. مالت:

163. مالدیو:

164. مالزی:

165. مالی:

166. مجارستان:سرزمین قوم مجار (مجاری)

167. مراکش: (مغرب)

168. مصر: شهر - آبادی

169. مغولستان:

170. مقدونیه: سرزمین کوه نشین ها، بلندنشین‌ها (یونانی)

171. مکزیک:اسپانیای جدید(اسپانیایی)

172. موریتانی: سرزمین قوم مور (لاتین)

173. موریس:

174. موزامبیک:

175. مولداوی:

176. موناکو:

177. مونته نگرو:

178. میانمار: (برمه)

179. میکرونزی:مجمع الجزایر کوچک(فراسوی)

180. نائورو:

181. نامیبیا:

182. نپال:

183. نروژ: راه شمال

184. نیجر: سیاه (لاتین)

185. نیجریه: سرزمین سیاه (لاتین)

186. نیکاراگوئهدریای نیکارائو (نام مردم آن منطقه) - آگوئه (اسپانیایی)

187. واتیکان: گرفته شده از نام تپه‌ای به نام واتیکان (اتروسکی)

188. وانواتو:

189. ونزوئلا: ونیز کوچک

190. ویتنام: اقوام "ویت" جنوبی(ویتنامی)

191. ویلز:بیگانگان(ژرمنی)

192. هائیتی:

193. هلند: سرزمین چوب (آلمانی)

194. هند:پر آب (فارسی باستان)

195. هندوراس: ژرفناها (اسپانیایی)

196. یمن: خوشبخت

197. یونان: سرزمین قوم "یون"

 

شقایق کردستانی

وصیت‌نامه نیما یوشیج


امشب فکر می کردم با این گذران کثیف که من داشته‌ام-بزرگی که فقیر و ذلیل می‌شود، حقیقتا جای تحسر است. فکر می‌کردم، برای دکتر حسین مفتاح چیزی بنویسم که وصیت‌نامه من باشد.

باین نحو که بعد از من هیچکس حق دست زدن به آثار مرا ندارد بجز دکتر محمد معین اگرچه او مخالف ذوق من باشد. دکتر محمد معین حق دارد در آثار من کنجکاوی کند-ضمنا دکتر ابوالقاسم جنتی عطائی و آل احمد با او باشند. بشرطی که هر دو با هم باشند- ولی هیچ‌یک از کسانی که به پیروی از من شعر صادر فرموده‌اند در کار نباشند. دکتر محمد معین که نسل صحیح علم و دانش است کاغذ پاره‌های مرا بازدید می‌کند. دکتر محمد معین که هنوز او را ندیده‌ام مثل کسی است که او را دیده‌ام.

اگر شرعا می‌توانم قیم برای ولد خود داشته باشم دکتر محمد معین قیم است. ولو این‌که او شعر مرا دوست نداشته باشد -اما ما در زمانی هستیم که ممکن است همه این اشخاص نامبرده از هم بدشان بیاید. چقدر بیچاره است انسان

نگاه خیام به ارزش شادی

روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!
خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...

خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی ؟!... بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : « کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند » .
و هم او در جایی دیگر می گوید : « آنکه ترانه زاری کشت می کند ، تباهیدن زندگی اش را برداشت می کند » .

امیدوارم همه ما ارزش زندگی را بدانیم و برای شادی هم بکوشیم

نیایشگاه کوروش بزرگ


روستای پاسارگاد روستای بزرگی است با دشت‌های گسترده و آثار باستانی بسیار. ولی در کنار آثار ناموری مانند آرامگاه کوروش بزرگ، کاخ‌های پاسارگاد، نقش انسان بالدار، دژبانی و... تپه‌ای باستانی وجود دارد که روستاییان آن‌را به نام «تپه گوهر» می‌شناسند و شاید نام آن حتی برای کسانی که بارها به این منطقه سفر کرده باشند، ناآشنا باشد. روستاییان در باورهای خود می‌گویند که آنجا نیایشگاه کوروش بزرگ بوده است. برای رسیدن به آن باید از راه اصلی که به آرامگاه کوروش بزرگ پایان می‌یابد، به‌سوی یک راه فرعی در سوی چپ آرامگاه رفت. راه در آغاز، آسفالت است و در ادامه، راه خاکی است. به روستایی می‌رسیم. نزدیک به پانزده دقیقه که پیش می‌رویم دشت‌های گسترده‌ای نمایان می‌شود. درون همین دشت پهناور، جایی است که دورش را حصار‌های آهنی کشیده‌اند. این همان تپه‌گوهر است که در پایین آن، دو مکعب سنگی به چشم می‌خورد.
گویا همین مکان را کوروش بزرگ برای نیایش خود برگزیده بوده است. هر یک از مکعب‌ها نزدیک به دو متر بلندی دارد و در کنار یکی از آنها پلکانی سنگی است که به بام مکعب می‌رسد. مکعب‌ها تو‌خالی هستند. هر دو مکعب از یک‌سو شکافته شده‌اند همچون خانه‌ای که سه سویش دیوار است و سوی چهارم دیوار ندارد. جای تیشه‌هایی که درون مکعب را خالی کرده روی دیوارها و سقف درونی مکعب پیداست.
تپه‌ی کنار آنها نیز پیداست که تپه‌ای باستانی است که هنوز کاوشی در آن انجام نشده است. از این جایگاه  در زمان کوروش بزرگ چه استفاده‌ای می‌شده است؟ شاید کاوش‌ها نشان دهد. شاید اینجا نیز بخشی از کاخ‌های کوروش بزرگ بوده یا بخشی از شهر؟ اما آن‌چه از سخنان مردم روستا برمی‌آید اینجا جایگاه نیایش کوروش بزرگ است.
 البته سقف سیاه مکعب‌های تو‌خالی هم، که می‌تواند نشان از نگهداری آتش در آنها باشد نیز می‌تواند دلیلی بر این گفته باشد.
اما این تپه‌ی باستانی که دورش هم حصار‌کشی شده، از گزند چوپانان در امان نمانده و شوربختانه آنها گوسپندان خود را در این جایگاه که هم ارزش تاریخی بسیاری دارد و هم می‌تواند ارزش مینوی بسیاری داشته باشد، می‌چرانند.  



به باور مردم بومی اینجا نیایشگاه کوروش بزرگ بوده است

سنگ‌های تراش‌خورده‌ای که رنگ و بوی باستانی به گستره داده است







گوسپندان در جایی که بخشی از تاریخ را در دل خود نهفته دارد، خوش‌خوشک بی‌هیچ مانعی، می‌چرند



شیون در ایران باستان

..و هنگامیکه سیاوش به سخنان ناروا و خواسته هوسباز دل سودابه توجه نکرد، ‌سودابه ترسید که سیاوش او را بدنام کند و سرش راپیش کاووس‌شاه فاش نماید، پیشدستی کرد و...

بشر اصولا دارای سجایای بیشمار اخلاقی و خصوصیات بی حد ذاتی است. بشر در مقابل هر پیش آمد گوارا و ناگوارا واکنشی ازخودنشان می دهد. این واکنش گاهی زاده عاطفه، احساس و مهر بوده و زمانی زاده خشم، کینه و بغض است. عقل و خرد و هوش و ذکاوت هم کم وبیش در هر دو حال تأثیری دارد. قلب انسان را گاهی به سنگ خارا و زمانی به شیشه نازک و شفاف تشبیه کرده اند و به همین سبب است که گاهی در مقابل حوادث مانند سنگ سخت و صبور و زمانی مانند شیشه نازک و زود شکن است. بشر بهنگام شادی می خندد و به هنگام ماتم و عزا گریه می کند. خنده و گریه هر دو غریزه ای در وجود بشر هستند که شدت و ضعف آن بستگی به شدت و ضعف شادی و غم دارد. بشر در مرگ عزیزان بی اختیار گریه می کند و قطرات اشک را از دریای بیکران و روشن چشم به گونه خویش می چکاند و همراه این گریه و ریختن اشگ حرکاتی از خود نشان می دهد. گاهی این حرکات موزون و زیبا بوده و زمانی چندش آور و زشت است. یکی ناله می کند و با صدای بلند می گرید و دیگری زمزمه می کند و آهسته اشک می ریزد و موی سروصورتش را می کند. سومی صورتش را می خراشد و موی سرش را از ریشه می کشد تا صمیمیت و وفایش را نسبت به عزیزان خویش یا دوست از دست رفته اش طاهر کند و اندکی نیز از غم درونش بکاهد. غمی که او را رنج می دهد و فقط با کریه تسکین پیدا می کند. می گویند احساس و عاطفه ی بیش از حد در بشر باعث شدت گریه می شود و هرچه گریه کند از شدت غمش کاسته می شود. مثلی است معروف که می گویند: «بگذار گریه کند تا عقده نکند». گریه داروی مسکن است که غم درون را می کاهد و بار اندوه را سبکتر می کند. این است که از قدیمترین ایام که بشر خود را شناخت گریه کرد. حضرت آدم پیامبر اولین برای اشتباه خویش گریست، زیرا از بهشت بیرونش کرده بودند. یعقوب نبی در فراق یوسف گم گشته اش گریه کرد دیگران برای عزیزان از دست رفته گریه کرده و می کنند. گریه در هر محل و هر شهر و مرزی با رسمی توأم بوده است و امروزه تیز اثرات آن تا اندازه ای باقی مانده است. مثلا در اطراف شهرستان کرمانشاهان و لرستان بهنگام سوگواری برای عزیزان خویش زنان با لهجه محلی (Vi-Vi) وی ـ وی کنان گریسته و با انگشتان دست پوست صورت خویش را می خراشند و موی سرشان را می کنند. این رسم سابقه تاریخی دارد، زیرا کندن مو و خراشیدن رو بهنگام شیون، از زمان بسیار دور معمول و یک رسم دیرینه بوده است. در بین زنان این رسم بیشتر رواج داشته است زیرا دو نمونه از مجسمه های زن عریان در حال گریه و خراشیدن صورت در موزه ایران باستان دیده می شود که از حفاری تپه مارلیک (چراغعلی تپه) بدست آمده اند و بهترین و گویاترین شاهد بر این ادعاست. (ش 1 و 3).

در شاهنامه فردوسی از این رسم بارهاسخن گفته شده است بدین معنی که فردوسی روانشاد در سوگها وغمهای متعددی که برای قهرمانان کتابش رخ داده است از این رسم یاد کرده است و من چند نمونه از آنها را ذیلا از شاهنامه نقل می کنم: هنگامیکه ایرج شاهنشاه پیشدادی کشته شد، شاه فریدون برایش گریه کرد و موهای سر خویش را کند و همه مردم کشورش عزادار شده و جامه سیاه پوشیده و در غم شاه شرکت جستند: فریدون سر شاه پور جوان بیامد ببر بر گرفته نوانبر آن تخت شاهنشهی بنگرید سرتخت را تیره بی شاه دیدبر افشاند بر تخت خاک سیاهبکیوان بر آمد فغان سپاه همی سوخت کاخ و همی خست روی همی ریخت اشک و همی کند موی گلستانش برکند و سروان بسوختبیکبارگی چشم شادی بدوخت براین گونه بگریست چندان بزارهمی تا گیارستش اندر کنارزمین بستر و خاک بالین اوی شده تیره روشن جهان بین اویسراسر همه کشورش مرد و زنبهر جای کرده یکی انجمن همه دیده پر آب و دل پر زخون نشسته به تیمار مرگ اندرون همه جامه کرده کبود و سیاه نشسته باندوه با سوک شاد چه مایه چنین روز بگذاشتندهمه زندگی مرگ پنداشتند

هنگامیکه شاه فریدون پیشدادی می خواست با ضحاک بجنگد، پیش مادرش فرانک آمد و با مادرش خداحافظی کرد فرانک برای فریدون گریه نمود و از خدواند پیروزی برایش طلبید: فرو ریخت آب از مژه مادرشهمی خواند باخون دل داورش به یزدان همی گفت زنهارمنسپردم ترا ای جهاندار من

زمانیکه شاه فریدون در گذشت شاه منوچهر نوه ایرج برای جدش گریه کرد:پراز خون دل و پر ز گریه دو رویچنین تا زمانه سر آمد بر اوی فریدون شد و نام از او ماند باز برآمد چنین روزگاری دراز منوچهر یک هفته با درد بوددو چشمش پر آب و دورخ زرد بود

زمانیکه رودابه مادر رستم می خواستند رستم را بدنیا آورد چون زادتش سخت شد زال به بالینش رفت و به حال او زار زار گریه کرد و موهای خویش را کند: چنان شد که یکروز از او رفت هوش از ایوان دستان برآمد خروشیکایک بدستان رسید آگهیکه پژمرده شد برگ سرو سهیببالین رودابه شد زال زر پراز آب رخسار و خسته جگر شبستان همه بندگان کنده مویبرهنه سر و موی تر کرده روی

هنگامیکه رستم شکم سهراب را درید و فهمید که سهراب پسر خودش بوده است، شیون کرد و گریبان خویش را چاک داد.«بگو تا چه داری ز رستم نشان که گم باد نامش ز گردنکشان که رستم منم کم نماناد نامنشیناد بر ماتمم پور سام» بزد نعره و خونش آمد بجوشهمی کند موی و همی زد خروش

و هنگامی که رستم نشان خویش را در بازوی سهراب یافت دوباره گریه کرد:چوبگشاد خفتان و آن مهره دید همی جامه برخویشتن بر دریدهمی ریخت خون و همی کند مویسرش پر ز خاک و پر آب روی

و زمانیکه خبر مرگ سهراب را به رستم دادند فریاد کشید و موهایش را کند و زار زار گریست و صورتش را خراشید: چو بشنید رستم خراشید رویهمی زد به سینه همی کند موی پیاده شد از اسب رستم چو بادبجای کله خاک بر سر نهاد

و هنکامیکه رودابه تابوت سهراب را دید گریه کرد:چو رودابه تابوت سهراب دیدز چشمش روان جوی خوناب دیدبزاری همه مویه آغاز کرد همی بر کشید از جگر باد سرد

و زمانیکه به تهمینه خبر رسید که سهراب کشته شده است با صدای بلند گریه کرد و صورتش را خراشید:به مادر خبر شد که سهراب کردز تیغ پدر خسته گشت و بمردخروشید و جوشید و جامه درید بزاری بر آن کودک نا رسیده برآورد بانگ غریو و خروش زمان تا زمان زو همی رفت هوش مرآن زلف چون تاب داده کمندبانگشت پیچید و از بن بکند بسر برفکند آتش و برفروخت همی موی مشکین بآتش بسوختهمی گفت و می خست و می کند موی همی زد کف دست برخوب رویز بس کو همی شیون و ناله کردهمه خلق را چشم پر ژاله کرد بپوشید پس مویه کرد و گریست همان نیلگون غرق گشته بخون بروز و به شب مویه کرد و گریست پس از مرگ سهراب سالی بزیستسرانجام هم درغم او بمرد روانش بشد سوی سهراب کرد

و هنگامیکه سیاوش به سخنان ناروا و خواسته هوسباز دل سودابه توجه نکرد، سودابه ترسید که سیاوش او را بدنام کند و سرش راپیش کاووس شاه فاش نماید، پیشدستی کرد و سروصدا راه انداخت و بخاطر غمی که او را رنج می داد زارزار گریه کرد: از آن تخت برخاست با خشم و جنگ بدو اندر آویخت سودابه چنگ بدو گفت «من راز دل پیش تو بگفتم نهانی بد اندیش تو«مرا خیره خواهی که رسوا کنی به پیش خردمند رعنا کنی»بزد دست و جامه بدرید پاک بناخن دو رخ را همی کرد چاک بر آمد خروش از شبستان اویفغانش ز ایوان بر آمد بکوی بگوش سپهبد رسید آگهیفرود آمد از تخت شاهنشهیبیامد چو سودابه را دید روی خراشیده و کاخ پر گفتگوی ز هر کس بپرسید وشد تنگدلندانست کردار آنسنگدلخروشید سودابه در پیش اوی همی رفت آب و همی کند مویچنین گفت «کآمد سیاوش به تختبرآراست چنگ و برآویخت سخت«که از تست جان و تنم پر ز مهر چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر؟«بینداخت افسر زمشکین سرمچنین چاک شد جامه اندر برم»

وقتیکه فرنگیس از گرفتاری سیاوش آگاه شد گونه خویش را خراشید و گریه کرد:فرنگیس بشنید رخرا بخستمیانرا بزنار خونین به بست بگفت این و روی سیاوش بدیددورخ را بکند و فغان برکشید

و زمانیکه فرنگیس برای نجات از مرگ به پدرش افراسیاب گفت که سیاوش بی گناه است و کشتن او برای افراسیاب خوش آیند نیست گریه کرد:«درختی نشانی همی بر زمین کجا برگ خون آورد بار کین «بسوک سیاوش همی جوشد آبکند چرخ نفرین بر افراسیابکه «شاها دلیرا گوا سروراسرافراز شیرا و کند آو را «بایران برو بوم بگذاشتی سپهدار را باب پنداشتی «کنون دست بسته پیاده کشان کجا افسر و گاه گردنکشان؟ «مرا کاشکی دیده گشتی تباه ندیدی بدین سان کشانت براه«مرا از پدر این کجا بد امید که پردخت ماند کنارم رشید»

و هنگامیکه فرنگیس دریافت سیاوش محکوم به مرگ شده است شیون کرد و موی سر و پوست صورت خویش را کند: ز کاخ سیاوش بر آمد خروش جهانی ز گرسیوز آمد بجوش همه بندگان موی کردند باز فرنگیس مشگین کمند درازبرید و میان را بگیسو به بست بناخن گل ارغوان را بخست

و زمانیکه خبر کشته شدن سیاوش را به کاووس شاه دادند زارزار گریست و جامه خویش درید و صورتش را خراشید: چو این گفته بشنید کاووس شاهسر نامدارش نگون شد ز گاههمه جامه درید و رخ را بکندبخاک اندر آمد ز تخت بلندبرفتند با مویه ایرانیانبرآن سوک بسته سواران میانهمه دیده پرخون و رخساره زرد زبان از سیاوش پر از یاد کرد

و هنگامیکه رستم به کین خواهی سیاوش سودابه را کشت گریان و نالان پیش کاووس شاه رفت و با شاه سخن گفت: تهمتن برفت از بر تخت اویسوی کاخ سودابه بنهاد روی زپرده بگیسوش بیرون کشیدزتخت بزرگیش در خون کشید به خنجر به دو نیمه کردش براهنجنبید بر تخت کاوس شاه تهمتن چو پرداخت از کار اویدلش تیزتر شد ز آزار اوی بیامد بدرگاه با سوک و درد پراز خون دو دیده دور خساره زرد همه شهر ایران بماتم شدند پر از غم بنزدیک رستم شدند

هنگامیکه رستم برای گرفتن انتقام خون سیاوش آمادگی خویش را اعلام کرد، کاووس شاه از این پیش آمد گریه کرد:نگه کرد کاوس در جهر اویچنان اشگ خونین و آن مهر اوینداد ایچ پاسخ مراو را زشرمفرو ریخت از دیدگان آب گرم

زمانی که فرامرز پسر رستم، سرخه پسر افراسیاب را اسیرکرد و بدستور رستم او را به صحرا برد سرش را درون طشت همانند سر سیاوش برید، افراسیاب آگاه شد و گریه کرد و موی سر خویش را کند:نگون شد سر و تاج افراسیابهمی کند موی و همی ریخت آب همه جامه خسروی کرد چاکخروشان بسر بر برافشاند خاک

و زمانیکه پیران قیافه هفت سالگی کیخسرو را نزد شبانان دید گریه کرد زیرا شباهت زیادی به سیاوش داماد خودش داشت: چو پیران بدید آنچنان فرو چهر رخش گشت پر آب و دل پر ز مهر

مجسمه مارلیک

شماره 7677-14677 دفتر بخش پیش از تاریخ موزه ایران باستان بین 800 تا 1200 قبل از میلاد. مجسمه زن سفالی در حال شیون به ارتفاع 5/35 سانتیمتر که در سال 1341 به وسیله استاد محترم دکتر عزت الله نگهبان از تپه مارلیک واقع در منطقه نصفی نزدیک رودبار گیلان کشف شده است. این مجسمه توخالی که احتمالا ریتون بوده است هیکل زنی را نشان می دهد که دو دستش را بر گونه خویش نهاد و مشغول خراشیدن پوست صورت خود می باشد. روی سینه آن ظرفی را آبریز ناودانی دیده می شود. روی پاها و دور گردن مجسمه نقطه چین های تزیینی وجود دارد.

بنابه وصیتی که سیاوش به اسب خویش «بهزاد» کرده بود، بهزاد پس ازسیاوش بکسی جز کیخسرو سواری نداد. زمانیکه کیخسرو می خواست اسب سیاه پدرش را از دشت و کوه بگیرد و غمگین شد و کیخسرو و گیو هم که این منظره را تماشا می کردند گریه کردند و به افراسیاب نفرین فرستادند: نگه کرد بهزاد و کی را بدید یکی باد سرد از جگر بر کشیدهمی داشت برآبخور پای خویشاز آنجا که بد پای ننهاد پیش همی بود بر جای شبرنگ زاد ز دو چشم او چشمه ها برگشادسپهدار با گیو گریان شدندچو بر آتش تیز بریان شدندگشادند از دیدگان هر دو آبزبان پر ز نفرین افراسیاببمالید بر چشم او دست و رویبر و یال میسود و بشخود مویلگامش بسر کرد و زین برنهادهمی از پدر کرد با درد یاد

و زمانیکه پیران بدست گیو اسیر شد، فرنگیس گریه کنان شفاعت پیران را کرد و گیو پیران را بخشید: به کیخسرو آنگه نگه کرد گیوبدان تا چه فرمان دهد شاه نیوفرنگیس را دید دیده پر آبزبان پر ز نفرین افراسیاب

هنگامیکه کیکاوس کیخسرو را دید اشگ شوق از دیدگانش ریخت:چو کاوس کی روی خسرو بدیدسرشکش ز مژگان برخ بر چکید فرود آمد ازتخت وشد پیش اویبمالید بر روی او چشم و روی

و زمانیکه جریره مادر فرود، کشته شدن فرود را بچشم خود دید آنقدر گریه کرد و خودش را بزمین زد تا با دشنه ای خود را کشت:فرود سیاوش بیکام و نام چو شد زین جهان نارسیده بکامجریره یکی آتشی برفروختهمه گنجها را بآتش بسوختبیامد به بالین فرخ فرود بر جامه او یکی دشنه بود دو رخ را بروی پسر بر نهادشکم بر درید و برش جان بداد

زمانیکه رستم به کوه هماون می رسد تا طوس و گودرز و لشکر ایران را یاری کند گودرز از شوق اشگ می ریزد:چو گودرز روی تهمتن بدیدشد از آب دیده رخش ناپدید گرفتند مر یکدیگر را کنار خروشی بر آمد ز هر دو بزار

وقتیکه رهام دلاور ایرانی بدستور کیخسرو «پشنگ» پدر افراسیاب را کشت افراسیاب گریه کرد و موی سر خویش را کند: سپهدار گشت از جهان ناا مید بکند آن چو کافور موی سپیدچنین گفت با موبد افراسیاب«گزین پس نه آرام جویم نه خواب»

هنگامیکه دربان بافراسیاب خبردادکه منیژه شوهر ایرانی کرده و در میان کاخ او را نگهداشته است افراسیاب از ناراحتی زیاد، گریه کرد: زدیده برخ خون مژگان برفت برآشفت و این داستان باز گفت«گرا از پس پرده دختر بوداگر تاج دارد بد اختر بود»

و زمانیکه پیران بیژن را در چنگ گرسیوز گرفتار دید و فهمید که می خواهند او را دار بزنند گریه کرد:ببخشود پیران ویسه برویفرو رفت آب ازدو دیده بروی

و زمانیکه بیژن را به چاه انداختند منیژه بر سر چاه بیژن رفت و گریه کرد:منیژه بیا مد بیک چادرابرهنه دو پای و گشاده سرابیامد خروشان بنزدیک چاه یکی دست را اندرو کرد راهچو از کوه خورشید سر بر زدی منیژه ز هر دو همی نان چدیهمی گرد کردی بروز دراز بسوراخ چاه آوریدی فراز به بیژن سپردی و بگریستیبدین پوربختی همی زیستی

و هنگامیکه منیژه اولین بار رستم را دید به حال بیژن گریه کرد از او کمک خواست: برهنه نوان دخت افراسیاببر رستم آمد دو دیده پر آب همی بایستن خون مژگان برفتبر او آفرین کرد و پرسید و گفت «نیایم ز درویشی خویش خوابز نالید او دو چشمم پر آب»

و زمانیکه بهرام بدنیال تازیانه گم شده اش رفت با کشته ای روبرو شد و بحال او گریه و زخمهایش را بست:بشد تیز بهرام تا پیش رویبجان مهربان و بدل خویش اوی برو گشت گریان ورخرابخست بدرید پیراهن او را ببست

هنگامیکه گیو و بیژن بهرام را با دست بریده و حال پریشان پیدا کردند و بی ا ختیار گریستند: دلیران چو بهرام را یافتند پر از آب وخون دیده ب شتافتند بخاک و بخون اندر افکند خوارجداگشته زودست و برگشته کارهمی ریختند آب بر چهر اوپر از خون تن ودل پراز مهر او

موقعی که رستم برزو (پسر سهراب) را بزمین می زند و می خواهد راو را ببرد «شهرو» مادر برزو گریه می کند و از رستم می خواهد که پسرش را نکشد و حقیقت را برستم می گویدرستم آگاه می شود که برزو نوه خویش و یادگار سهراب است: همی گفت و می راند خون جگر همان خاک آورد کرده بسرخمی کند موی و همی ریخت خاک همه جامه نا مور کرده چاک بدوگفت رستم که ای شهره زنمرا اندرین داستانی بزنچه گوئی مگر خواب گویی همی بدین دشت چاره چه جوئی همی

و زمانی که لهراسب کشته می شود و گشتاسب از مرگ پدرش آگاه می گردد گریه می کند: چو بشنید گشتاسب شد پر ز دردز مژگان ببارید خوناب زردبزرگان ایرانیان را بخواند شنیده همه پیش ایشان براند

و هنگامیکه بیدرفش دلاور توران، زریر شاهزاده ایران را می کشد گشتاسپ شاه گریه می کند: چو آگاهی کشتن او رسید جهاندار گشتاسپ مرگی بدید همه جامه تا پای بدرید پاک بدان تاج خرم بپاشید خاک به لشکر بگفتا کدامست شیرکه باز آورد کین فرخ زریر؟»

مجسمه مارلیک

شماره 8140-25140 دفتر بخش پیش از تاریخ موزه ایران باستان بین 800 تا 1200 سال ق.م مجسمه زن سفالی در حال شیون به ارتفاع 5/37 که در سال 1341 از حفاری تپه مارلیک یافت شده است. این مجسمه توخالی هیکل زنی را نشان می دهد که بدنش لخت و سینه هایش کاملا عریان و برجسته شود و انگشتان دو دستش را روی صورتش گذاشته و مشغول خراشیدن پوست صورت خویش اشت. بر روی پاها و دور کمر و دور گردن نقطه چین های گنده تزیینی وجود دارد که به زیبایی آن افزود است

بهنگامیکه اسفندیار در حال مرگ است برستم وصیت بهمن را می کند و می گوید از پسرم حفاظت کن و او را بفنون جنگ و تیراندازی آشناگردان من او را بتو می سپارم، در این حال رستم گریه می کند و جامه بر تن می درد: تهمتن بگفتار او داد گوشپیاده بیامد برش با خروش همی ریخت ازدیدگان آب گرمهمی مویه کردش به آوای نرم باو جامه رستم همه پاره کردسرش پرزخاک ورخش پرزگردهمی گفت «زارای نبرده سوارنیا شاه جنگی پدر شهریار«بخوبی شده در جهان نام منزگشتاسپ بد شد سرانجام من» چوبسیاربگریست باکشته گفت که «ای درجهان شاه بی یاوروجفت «روان تو بادا میان بهشتبداندیش تو بدرود هر چه گشت»

«پشوتن» راهنما و مشاور اسفندیار و بهمن پسرش و سایر دلاوران نیز در مرگ اسفندیار گریستند: جوانان گرفته سرش در کنارهمی خون ستردند از آن شهریارپشوتن بر او همی مویه کردرخی پر زخون و دلی پر ز دردپشوتن براوجامه راکرد چاکخروشان بسر بر پراکند خاک همی گشت بهمن بخاک اندرون بما لید رخ را بر آن گرم خون

زمانی که پشوتن و همراهیانش تابوت اسفندیار را حمل می کنند پیش کتایون و گشتاسپ شاه می آورند زن و فرزندان و خواهران اسفندیار و پدر و مادرش گریه می کنند:چو آگاه شد مادر و خواهراناز ایوان برفتند با دختران برهنه سروپای پرگرد و خاک ببربرهمه جامه ها کرده چاکزنان از پشوتن در آویختندهمی خون زمژگان فروریختندکه «ازتنگ تابوت سربرگشایتن کشته از دور ما را نمای»چو مادرش با خواهران روی شاه پرازمشگ دیدندوریرش سیاه بسودند از مهر یال و برش کتایون همی ریخت خاک از سرش بیالش همی اندر آویختند همی خاک بر تارکش ریختند

هنگامیکه خبرمرگ رستم و زواره را به زال دادند زال گریه کرد و یکسال هم مردم سیستان عزادار شدند و جامه سیاهبر تن پوشیدند: همی ریخت زال ازبریال خاک همی کردروی وبرخویش چاک همی گفت «زارا گو پیلتننخواهم که پوشد تنم جز کفن» به یکسال درسیستان سوک بودهمه جامه هاشان سیاه و کبود

دارا پس ازاینکه وصیت خویش را به اسکندر کرد درگذشت و اسکندربا همراهیانش درمرگ دارا گریه کرده و جامه خویش را پاره کردند:بگفت این وجانش برآمدزتن برو زاروگریان شدندانجمن سکندرهمه جامه هاکردچاک بتاج کیان بر پراکنده خاک یکی دخمه کردش به آئین اوی برآنسان که بدفره ودین اوی

زمانی که اسکندر بنا بوصیت دارا برای زن دارا (دل آرا) نامه می نویسد و دخترش (روشنک) را از او خواستگاری می کند، دل آرا بیاد شوهرش می افتد و گریه می کند و پاسخ نامه اسکندر را نیز می نویسد:دل آرای چون این سخنهاشنید یکی باد سرد از جگر بر کشیدنویسنده نامه را پیش خواند همی خون زمژگان برخ برفشاند مرآن نامه راخوب پاسخ نبشت سخنهای با مغز و فرخ نبشت سکندرزگفتاراو گشت شادبه آرام شد تاج بر سر نهاد

و زمانی که اسکندر در گذشت سپاهیانش برای او گریه کردند:ز لشکر سرا سر برآمد خروش هوا را بدرید آواز گوشهمه خاک برسرهمی بیختندبه مژگان همی خون دل ریختند.

درخاتمه بهتراست اشاره ای به عزاداریها-تعزیه خوانیها و روضه خوانیها کرده و بگویم هنگامیکه به مستمعین یک مجلس عزا می نگریم می بینیم هرکس بنوعی خود را سرگرم گریه کرده است، یکی دست را بر سر برسینه می کوبد و دیگری کف دست را بر پیشانی می زند و سومی دست را برسینه می کوبد و چهارمی موی سرش را می کند و پنجمی صورتش را می خراشد و بالاخره همه این حرکات توأم با گریه و صدای ناله وزاری انجام می گیرد و همین گریه ها و حرکاتهستند که غم درون را می کاهند و درد ناراحتی و سوزناک غم را زا میان می برند و می توان گفت که گریه در حقیقت آغازی برای روشن کردن دل است که ناخودآگاه ان حالت روحانی و لذت بخش به انسان دست می دهد.

منبع : ichodoc.ir/ غلامرضا معصومی‌

کهن ترین لالایی جهان با قدمت چهارده هزارساله به زبان کردی باستان (اوستایی)


کهن ترین لالایی جهان با قدمت چهارده هزارساله به زبان کردی باستان (اوستایی)
وزن این لالایی، ده هجایی از اوزان قدیم ایرانی و از اوزان گاتاهاست. همه اشعار تک بیتی و فولکلوری ترانه های کردی نیز برهمین وزن است....

این لالایی را از زبان مادر مهرآیین ام زنده یاد "مینا ایزدمهر بوره که یی" شنیده ام که عینا در اینجا می آید:

روڵه لای لایه، کۆرپه م لای لایه

rolla lāy lāya, korpam lāy lāya

نزانم بوچی ده نگت ده رنایه

nizānim bočî dangit darnāya

ئاشیمه ووهوو وه هیشتم ئه ستی

astîāšê wohū wahîštim astî

ئووشتا ئه ستی یه ئووشتا ئه همایی

oūštā astîya oūštā ahmāyî

هی یه ت ئه شایی وه هیشتای ئه شیم

hîyat ašāyî wahîštāy ašêm

یه تا ئاهووه تی ری یو ئه تها

yatā āhowa tîrîyo athā

ره تووش ئه شاته چیت هه چا یه تا

ratūš ašāta čît hačā yatā

وه نگه هو ئه شا ده زدا ئامه نه نگ

wanga ho ašā dazdā āmanang

شیوس نه نامه ئه نگ هواشه مه زدا

šîyūs nanāma ang hwāša mazda

هی یه ت ئه شایی وه هیشتای ئه شیم

hîyat ašāyî wahîštāy ašêm

خشته ری میچا ئاهورایی ئا

xištarê mêcā āhorāyî ā

ییم درگو پی یو ده ده ت راستاریم

yîm dirgo pîyo dadat rāstārêm

رۆڵه لای لایه، کۆرپه م لای لایه

rolla lāy lāya, korpam lāy lāya

گوێ بگره له من، ده نگی ئه زدایه

gwê bigra lamin dangî azdāya

هی یه ت ئه شایی وه هیشتای ئه شیم...

hîyat ašāyî wahîštāy ašêm…

برگردان به فارسی:

فرزندم لالا، دلبندم لالا، نمی دانم چرا صدایت درنمی آید

راستی و داد بهترین است

پاکی، خوشبختی است

خوشبختی برای کسی است که راستی و داد را برای راستی و داد انجام دهد

همانگونه که خداوند راستی و دادگری است

راهبر دنیایی نیز باید بر پایه راستی و دادگری برگزیده شود

این دو با کردارها و اندیشه نیک(وهومن) برگزیده می شوند

تا همه کردارها، از روی نیکی و راستی و خرد انجام داده شوند

همانگونه که خداوند راستی و دادگری است

و راستی و دادگری در همه جا خود را بنمایاند

و نیک کرداری، با نیروی اهورایی پرورش یابد

و به یاری ناتوانان وناداران بشتابد

فرزندم لالا، دلبندم لالا

گوش به من بسپار، صدای خداوند است

همان گونه که خداوند، راستی و دادگری است

و ...

وزن این لالایی، ده هجایی از اوزان قدیم ایرانی و از اوزان گاتاهاست. همه اشعار تک بیتی و فولکلوری ترانه های کردی نیز برهمین وزن است: مستفعلن فا، مستفعلن فا ( تَنَن تَن تَنَن تَنَن تَن تَنَن) این لالایی از نمازهای معروف مهریان و زردشتیان است که از زمانهای بسیار دور به یادگار مانده است.

نوشته ی پروفسور دکتر فاروق صفی زاده(بوره که یی) - ماهنامه ی آناهید، شماره ی ۵


ارباب کیخسرو شاهرخ دومین نماینده زرتشتیان در مجلس شورای ملی


به نقل از تارنمای خبری امرداد

بوذرجمهر پرخیده :

کیخسرو شاهرخ از تاثیرگزارترین چهره های سیاسی، ملی و فرهنگی زرتشتیان ایران وپس از ارباب جمشید، از دوره ی دوم مجلس شورای ملی تا کشته شدنش در تاریخ یازدهم تیرماه 1319خورشیدی  نماینده زرتشتیان بوده است. او از طرفداران مشروطه وبرقراری حکومت قانون بود و با یاری ارباب جمشید و دیگر آزادی خواهان زرتشتی، هم از لحاظ مادی و هم از نظرمجاهدت در کنار مشروطه خواهان بود.
زاده شدن در کرمان، در خانواده ای تاجر و با نسب منجم در یادداشت هایش به زایش و اصل و نسب خود اشاره می کند: در تاریخ 7 تیر ماه 1254 خورشیدی در کرمان به دنیا آمد. پدرش شاهرخ، فرزند اسکندر و مادرش فیروزه دختر خسرو سندل بود. پدر کیخسرو پیش از زایش او در گذشت. شاهرخ، پدر کیخسرو تجارت می کرد و در نجوم هم دست داشت. جد پدری اش به منجم های دوره صفویه می رسید. 
کیخسرو و برادر بزرگترش رستم، در مکتب خانه ای که پسرعموی پدرشان به نام ملا مرزبان (او هم از منجمان زمان خود بود) در کرمان تاسیس کرده بود ، دروس ابتدایی را می آموزند. و هنگامی که به سن 12و14می رسند، مادرشان با پسرعموی خودش ازدواج می کند. رستم و کیخسرو خانه کوچکشان را در کرمان ترک می کنند، و به تهران پیش عموی دیگرشان می روند. دو برادر، 4 سال در مدرسه آمریکایی ها در تهران درس می خوانند. کیخسرو در کنار درس خواندن در بیمارستان آمریکایی ها هم به کارمی پردازد.
کیخسرو در خاطرات خود آورده است: در جوانی در مدرسه آمریکایی ها روزهای یکشنبه به کلیسا سپرده می شدند و کشیش اصول دین مسیحی رابرای آنها تدریس می کرده، یک روز تعدادی از روحانیان مسلمان برای دیدن "عشاء ربانی" به مدرسه می روند. در بین مراسم، شخصی به نام شیخ یحیی (منسوب حاج ابو جعفر ملا) حضور داشت، پس از مراسم، پسری به نام کیخسرو را می بیند که در فکر فرو رفته؛ از دین او می پرسد؛ کیخسرو می گوید: زرتشتی است، ولی از دین زرتشتی چیزی نمی داند. از دین مسیحی چیزهای زیادی یاد گرفته است. شیخ می گوید: بهتر است   تو بروی و دین خودت را که اولین دین یکتاپرستی در دنیاست، مطالعه کنی. شیخ به کیخسرو می گوید دین زرتشتی اصول خود را با سه دستور ساده و کامل :«اندیشه نیک،گفتار نیک،کردارنیک»، به جهانیان اعلام داشته و اغلب آموزش های دین های دیگر مثل کلیمی و مسیحی از دین زرتشتی گرفته شده. شیخ یحیی می گوید: او مسلمان است ، ولی چون مطالعات دینی دارد، می تواند اصول دین زرتشتی را برای او بگوید و مدتی برای او و چند دانش آموز دیگر اصول دین زرتشتی را بیان می کند. سخنان او در کیخسرو تاثیر زیادی به جای می گذارد و نقطه عطفی می شود برای زندگی آینده او. کیخسرو می نویسد که شیخ یحیی بعدها چند دوره نماینده مجلس می شود. اوهیچ گاه توصیه های شیخ یحیی را فراموش نکرده و به روان او درود می فرستد. در 16 سالگی به بمبیی می رود و یک سال بعد به علت بیماری به تهران برمی گردد . در 18 سالگی با فیروزه کریمدادفرهی ازدواج می کند. حاصل این ازدواج 7پسر و 4دختر بوده است. دو پسرش در کودکی می میرند و یک پسر دیگرش به نام شاهرخ، که جوان تحصیل کرده ای بوده، به اصرار خودش برای تحصیلات عالی با شخصی به نام پرنسس ارفع عازم اروپا می شود. ولی در راه شیرازبه دلیل نا امنی در حمله به کاروانش، با تیر قشقایی ها کشته می شود. پسران دیگر کیخسرو به نام های افلاتون، منوچهر، شاه بهرام، شاه بهمن و دخترانش فرنگیس، هما و پروین بودند.
همسر کیخسرو به نام فیروزه پس از چندی فوت می کند و کیخسرو پس از چند سال با خانم کتایون قباد ازدواج کرده و از او صاحب دو فرزند دیگر به نام های فریدون و داریوش می شود.
در زادگاه خودش- کرمان- آبادانی های بسیار پدید می آورد. ازآن جمله بنیان گزار مدرسه های متعددی در کرمان بوده است. این مدارس با کمک مالی خیراندیشان زرتشتی و به همت و تلاش ارباب کیخسرو ساخته شده است.
ارباب کیخسرو در تهران میرزا کیخسرو رویهم 11 سال در کرمان خدمت کرد و بعد به تهران آمد. ساخت آتشکده زرتشتیان از نخستین کارهای او در تهران است که با تلاش و پشتکار بی نظیری به انجام می رسد. ودر خاطراتش از آن یاد می کند: برای ساختن آدریان مشکلات زیادتر بود؛ از جمله این که مخارج آن زیادتر می شد و مشکلات دیگری هم بود که از ذکر آن خودداری می شود.
ارباب کیخسرو شاهرخ - نماینده زرتشتیان یازده دوره مجلس
ناچار از زرتشتیان تهران، یزد، کرمان وکاشان استمداد شد و همچنین از شادروان مهربان خداداد مهر تقاضا شد که به شهرستان ها مسافرت و جلب مساعدت زرتشتیان را بنماید. مبالغ کافی گردآوری شد و به علاوه پارسی پنجایت پارسیان و همچنین جمشید مهربان کرمانی هم کمک کردند و بالاخره در سال 1296 خورشیدی آدریان و مدرسه دخترانه ایرج در کنار آن ساخته شد.
در سال 1310 خورشیدی «بهرام جی بیکاجی» از پارسیان هند، به تهران آمد. این بزرگوار هم پسری داشت که پس از پایان تحصیلات به هنگام برگشت از انگلستان و جنگ بین الملل اول در اثر اصابت اژدر به کشتی اش در سال 1295 خورشیدی، غرق شده بود.
پس از گفتگوهای ارباب کیخسرو و بهرام جی ، این پارسی خیراندیش مبلغی برای ساختمان دبیرستان فیروزبهرام به انجمن زرتشتیان اهدا کرد، سنگ بنای مدرسه فیروزبهرام در زمان وزارت نیرالملک هدایت گذاشته شد و در سال 1311 خورشیدی افتتاح شد.
پس از آن قرار شد مدرسه بزرگی هم برای دختران ساخته شود. در مسافرتی که اردشیر جی ریپورتر به هندوستان نمود، ازبانو«راتن بایی بامجی تاتا» برای تاسیس دبیرستان دخترانه تقاضای مساعدت کرد.
ارباب کیخسرو به وسیله اردشیر جی ریپورتر، با بانو تاتا مذاکره و موافقت او را جلب کرد. خانم راتن بایی بامجی تاتا، به دنبال تقاضای ارباب کیخسرو، انجمن زرتشتیان تهران و مذاکراتی که اردشیرجی کرده بود، مخارج ساختمان را تعهد و پرداخت نمود. مدرسه دخترانه به نام پدراین بانوی نیکوکار(انوشیروان تاتا) به نام انوشیروان دادگرنامیده شد.
برای آرامگاه زرتشتیان، قسمتی از خالصه جات رضاشاه را نصف به پول خود ونصف بقیه را از کمک های مردم می خرد و آن را وقف جامعه زرتشتی می کند. 
کتاب های ارباب ارباب کیخسرو به مسایل فرهنگی جامعه توجه زیادی داشت. فارسی سره نویسی را در مجلس رواج داد واز کسانی بود که نامه نگاری در مجلس را به سوی فارسی نویسی برد. دو کتاب به نام های « آیینه آیین مزدیسنی» (به فارسی سره) و «فروغ مزدیسنی» نوشت.این کتاب ها از اولین کتاب هایی ست که به فارسی به طور علمی اندیشه های زرتشت را تفسیر و بیان می کند. 
ارباب کیخسرو شاهرخ - نماینده زرتشتیان یازده دوره مجلس
انجمن زرتشتیان نخستین بار کیخسرو خان صاحب نماینده ی دوم انجمن خیریه زرتشتیان بمبیی ــ در زمان ناصرالدین شاه ــ انجمن های تهران، یزد، کرمان را بنیان نهاد. این انجمن ها به نام «انجمن ناصری» نامیده مدتی هم ارباب دینیار کلانتر خدماتی انجام داد. مظفرالدین شاه قاجار در سال 1285 خورشیدی فرمان مشروطیت را صادر کرد و به واسطه خدمات دینیار کلانتر به زرتشتیان، به او لقب «امین الفارسیان» داد. پس از درگذشت ارباب دینیار تا بازگشت ارباب کیخسرو از کرمان به تهران، مدتی انجمن های زرتشتیان تهران، یزد و کرمان تعطیل بود. پس از تصویب قانون اساسی ایران در مجلس موسسان، انجمن های زرتشتیان تهران، کرمان و یزد لازم بود که دوباره تشکیل شود. ارباب کیخسرو در سال 1286 خورشیدی عده ای از زرتشتیان ساکن تهران را در کاروانسرای مشیر خلوت جمع کرد و 12 نفر را برای مدت دوسال به عنوان اعضای انجمن زرتشتیان تهران انتخاب و نخستین دوره انجمن را به طور رسمی تشکیل داد. ارباب کیخسرو به عنوان رییس انجمن زرتشتیان انتخاب شد و تا پایان زندگی ریاست انجمن را به عهده داشت.
کارهای ارباب کیخسرو در مجلس
نخستین نماینده زرتشتیان در مجلس شورای ملی، ارباب جمشید جمشیدیان از بانک داران و تجار بزرگ ایران بود. او با نفوذی که در ایران داشت و با کمک های فراوانی که به مشروطه خواهان کرده بود، توانست برای زرتشتیان یک کرسی نمایندگی فراهم کند، در صورتی که دیگر دین های رسمی نماینده ای در مجلس نداشتند.  
در دوره اول مجلس، هنگامی که ارباب جمشید نماینده مجلس بود، دولت لایحه ای به مجلس برد که  در آن نوشته بود :« در مقابل قوانین مصوبه مجلس همه مسلمانان مساوی الحقوق هستند. »، وقتی این لایحه در روزنامه ها چاپ شد، کیخسرو که کارمند ارباب جمشید بود، اعتراض کرد و لایحه ای نوشت که: همه ایرانیان در مقابل قوانین مصوبه مجلس دارای حقوق مساوی هستند و از آن قوانین بهره می برند، و لایحه اصلاحی را به نظراحتشام السلطنه رییس و نواب رییس و سایر نمایندگان مجلس رساند و به اتفاق عده ای از زرتشتیان پیش رییس و نمایندگان مجلس رفتند و بالاخره موفق شدند که اصلاحات را به تصویب مجلس برسانند و در قانون منظور نمایند.
مجلس شورای ملی در سال 1287 خورشیدی موفق شد محمد علی شاه را که مجلس را به توپ بسته بود، از سلطنت خلع کند. انتخابات دوره دوم مجلس برگزار شد و در این دوره ارباب کیخسرو به نمایندگی زرتشتیان برگزیده شد.
در سال 1312 خورشیدی قانون مدنی کشور در مجلس مورد بحث بود. کیخسرو شاهرخ به اتفاق نمایندگان ارامنه و یهودیان (که از این دوره تازه دارای نماینده شده بودند.) پیشنهاد کردند که دادگاه ها به هنگام قضاوت موظف باشند قوانین مذهبی آنها را در موارد ازدواج، طلاق وارث رعایت کنند و بر اساس احوال شخصیه آن ها رای صادر نمایند. کلیات این پیشنهاد مورد موافقت قرار گرفت، ولی می بایست موازین قانونی نوشته، منظم و برای تصویب فرستاده شود. ارباب کیخسرو نامه هایی را در این مورد به انجمن های یزد، کرمان نوشت، ولی پاسخی دریافت  نکرد؛ به ناچارچند روزه  و از روی مطالب قابل دسترس پیش نویسی شامل 77ماده تهیه و تقدیم انجمن های زرتشتیان شهرها نمود و ضمنا با آقای محسن صدر وزیر دادگستری مشورت و بعدا با دکتر متین دفتری وزیر دادگستری و آقای جمال الدین فرزند حاج سید نصراله تقوی( یا اخوی) رییس شعبه عالی دیوان عالی تمیز مشاوره نمود و اصلاحاتی را منظور و بالاخره به تصویب مجلس می رساند.
در فاصله میان دوره اول و دوره دوم مجلس شرکت سهامی کل تلفن ایران وضع بدی داشت و تشکیلات اداری منطقی نداشت. در این شرایط از طرف محمود شیبانی( محاسب الممالک )، ارباب کیخسرو به عنوان مدیر عامل شرکت تلفن انتخاب شد. ارباب کیخسرو از سال 1295 خورشیدی کارخود را آغاز کرد و برای اداره ای که فقط  یک حسابدار یک انبار دار و یک مستخدم داشت و دفتر و حساب و کتاب منظمی نداشت، تشکیلات اداری منظمی برقرار کرد.
ارباب کیخسرو شاهرخ - نماینده زرتشتیان یازده دوره مجلس
قحطی سال های 1296 و1297 خورشیدیجنگ جهانی اول پس از ترور ولیعهد اتریش، از صربستان شروع شد. در ایران هم اوضاع به هم ریخت و کشور دچار قحطی شد. این اتفاق در شش سال فترت مجلس شورای ملی روی داد. نخست وزیر در این موقع حسن وثوق الدوله بود. حسن مشیرالدوله وزیر دارایی بود.نخست وزیر از ارباب می خواهد تا به وضع گندم و غلات سر و سامان دهد، او هم می پذیرد ولی در مدت کوتاهی  به واسطه عدم همکاری مسوولین استعفا می دهد. در سال 1297 خورشیدی به واسطه اصرار وثوق الدوله دوباره  مسوولیت را قبول می کند، ولی وثوق الدوله در این زمان استعفا می دهد و مستوفی الممالک نخست وزیر می شود. ارباب کیخسرو از مجدالدوله و سردار کل غلات می خرد. در بازار آزاد گندم خیلی گران شده بود.مردم در سختی بودند، تیفویید هم در تهران شیوع یافته بود.
احمد شاه در این هنگام انبار گندم بزرگی داشت. ارباب ناچار به او مراجعه می کند.احمد شاه گندم انبار خود را خرواری حدود 90-100 تومان قیمت گزاری می کند، ولی ارباب به زحمت و خواهش والتماس زیاد از احمد شاه به این عنوان که گندم را برای رعایای پادشاه می خرد، نه برای خودش، بالاخره انبار گندم شاهزاده رابه قیمتی ارزان خریداری می کند. در این موقع چند وزیر دارایی ــ ماننداسفندیاری، حاج محتشم الدوله و بعد از او ممتازالدوله ــ استعفا دادند.
مستوفی الممالک نخست وزیر هم استعفا داد و عین الدوله نخست وزیر شد. بعد او هم استعفا داد وصمصام السلطنه بختیاری نخست وزیر شد. ولی ارباب کیخسرو حاضر نبود برای گندمی که برای مردم خریداری می شود، مبلغ گران بپردازد.او پس از چند باراستعفا، بالاخره گندم را برای مردم بیشتراز خرواری 5/37 تومان نخرید. و سرانجام در زمان صمصام السلطنه کار را خاتمه داده و استعفا می دهد.
تاجگذاری احمد شاههنگام که سلطان احمد میرزا 18 ساله شد و می توانست تاج گذاری کند،عده ای از بزرگان  برای برگزاری مراسم تاجگذاری اش مامور شدند، ولی هیچ کدام به درستی از عهده بر نیامدند. بعد از شکست های پی درپی در برگزاری مراسم تاجگذاری، خود احمدشاه از ارباب خواست که کار را به عهده بگیرد. بنا بود به مناسبت بر تخت نشستن و تاجگذاری، سی تاق نصرت بر پا شود وشهرچراغانی شود. شاه برای تاج گذاری به تهران آمد و در مقابل نمایندگان مجلس قسم خورد. ارباب کیخسرو قیم نامه را به او می دهد که امضا کند؛ امضا کرد. پس از برگزاری مراسم، از ارباب صورتحساب خواستند و او گفت فقط 12600تومان خرج کرده. نخست وزیر وقتی صورتحساب را دید گفت حتما اشتباه شده، شاید 126000تومان خرج شده. ارباب کیخسرو می گوید خیر همان 12600 تومان خرج کرده ام. ارباب در خاطراتش می نویسد؛ دو روز بعد نخست وزیر و محتشم الدوله اسفندیاری که در کمیته برگزاری مراسم بودند به ملاقات اش رفتند، تشکر شاه و نخست وزیر را ابلاغ کردند و خواستند به دستور شاه یک انگشتر الماس، یک مدال درجه یک و فرمان به او بدهند، ولی او می گوید کار مهمی نکرده فقط وظیفه خود را انجام داده و انگشتر و مدال و فرمان را هم قبول نمی کند.
ساختن آرامگاه فردوسیدر سال 1305 خورشیدی انجمن آثار ملی برای یافتن مقبره و ساختن آرامگاه فردوسی دست به کار می شود. کمیسیونی برای این کار تشکیل شد که چهار نفر در آن عضو بودند: محمدعلی فروغی نخست وزیر،ارباب کیخسرو، هرتسفلد آلمانی  وگدار فرانسوی. ارباب کیخسرو به خراسان (توس)می رود و پس از تحقیقات کافی می گوید: فردوسی را در قبرستان عمومی به خاک نسپردند و جنازه او را به دخترش سپردند و او هم در باغ متعلق به پدرش به نام «باغ قایم مقام» جسد را دفن کرده است.
پس از یافتن محل دفن فردوسی، از هرتسفلد و گدار می خواهند نقشه ای برای آرامگاه فردوسی بکشند و همچنین برای مخارج آرامگاه، ارباب کیخسرو پیشنهاد می کند ده هزار تومان از طرف صرفه جویی هایی که از حقوق نمایندگان جمع شده، بپردازند و بقیه را از لاتاری تهیه کنند. نقشه را ابتدا گدارتهیه می کند که در ساخت دچار مشکل می شود و ارباب از استاد  طاهرزاده، نقشه می خواهد که مورد قبول قرار می گیرد. ارباب کیخسرو مسوولیت ساختن این بنا را می پذیرد. کنترل کار دیگران و مخصوصا صورت مخارجی که می دادند اغلب بد و بیشتر از مخارج واقعی بود و قبول یا عدم قبول آن سخت ومشکل بود. هنگام جشن هزاره فردوسی، شاه، نخست وزیرفروغی (ذکاء الملک)، اعضای انجمن آثار ملی و بزرگترین شخصیت های کشوری حضور داشتند و از زحمات ارباب کیخسرو تشکر کردند.
بنیان گزاری کتابخانه مجلس شورای ملی شرح خدمات ارباب کیخسرو در مجلس شورای ملی و ریاست مباشرت مجلس که تا سال 1319 خورشیدی ادامه داشت، بسیار مفصل است و باید درباره آن کتابی نوشت، به ویژه خدمات او در مورد توسعه ساختمان مجلس و توسعه کتابخانه مجلس قابل توجه است.
کتابخانه مجلس در دوره اول  دارای 51 جلد کتاب بود. در دوره دوم به کوشش حاج سید نصراله تقوی 202 جلد کتاب از طرف میرزا عبدالحسین جلوه به کتابخانه اهدا شد.  بعد آقای مخبرالسلطنه 1090 جلد کتابهای فارسی وبه زبان های دیگر به کتابخانه مجلس اهدا کرد. سپس 50 جلد کتاب دیگر خریداری شد و تعداد کتاب ها به 1394جلد بالغ شد. در دوره دوم مجلس شورای ملی، ارباب کیخسرو روی اصول مدرن روز کتابخانه ای را در مجلس پایه گزاری کرد که اکنون نیز برجاست.
سرانجام کار اربابارباب در خاطرات خود می نویسد:« ... حرفه من بعد از مدرسه رفتن مدیریت مدرسه و معلمی بوده و بعد در تجارتخانه ارباب جمشید سمت دبیری و سردبیری و سپس نمایندگی مجلس و شرکت تلفن ـــ در زندگانی خود عشق و علاقه به تجارت هیچ نداشتم. میل مفرط من اولا در خدمت معارف و تاسیس مدارس ثانیا سیاست و انجام خدمات عمومی، ترتیب کاراداری و از حیث شغل عمل فلاحت را بر هر چیز دیگر رجحان میداده ام ـــ چنانکه در قسمت فیروزبهرام (منظور ده فیروزبهرام است) و سعیدآباد و هاشم آباد که بدبختانه برای خودم نماند طوری به آبادانی پرداختم که ضرب المثل شده...»  
ارباب کیخسرو به راستی از عهده همه کارهایی که مورد علاقه اش بوده به خوبی بر می آید و قدرت و توانایی او درمدیریت و به سرانجام رساندن کارها شگفت انگیز است.
در پایان دوره قاجار و آغاز دوره رضاشاه در هر جایی که کار لنگ می شد و کسی از عهده مدیریت قاطع وپیشبری کار بر نمی آمد، کار را به ارباب کیخسرو می سپردند و کار به درستی و پاکیزگی تمام می شد. در بسیاری از این خدمات، ارباب نه تنها وجهی و دیناری دریافت نمی کرد، بلکه متضرر هم می شد. می نویسد: «... اعلیحضرت در نهم آذر 1309شمسی مرا احضار و امر فرمودند ریاست نظارت راه آهن را بر عهده داشته باشم و بعد ماموریت عقد قرارداد تجارتی با سوئد را دادند دراین پانزده ماهه  دیناری به عنوان حقوق یا مدد معاش نگرفتم و حتی قریب 6-7هزار تومان متضرر شدم...»
با همه این از خود گذشتگی ها، رضاشاه دستور قتل او را صادر می کند! در زمان جنگ جهانی دوم، یکی از پسران ارباب ( گویا شابهرام ) که از قدرت بیان بسیار بالایی هم برخوردار بوده، در رادیوهای خارجی (گویا رادیو کلن) به بد گویی از رضاشاه می پردازد و او را دیکتاتور و خائن به وطن می نامد. چندین باررضاشاه به ارباب تذکر می دهد، ولی کار با شدت بیشتری هم چنان دنبال می شود. این موضوع شاه را بسیار خشمگین می کند، چرا که این برنامه در میان ایرانیان بسیار پرشنونده بوده، و پسر ارباب، در گفتارهایش مردم را برای قیام برعلیه دیکتاتوری رضاشاه تحریک می کرده است. رضاشاه هم از پدر انتقام می گیرد.
در  شب یازدهم  تیرماه 1319 خورشیدی که ارباب در یک جشن عروسی شرکت داشته، عباس مسعودی، مووسس روزنامه اطلاعات، ارباب را صدا می کند و به او می گوید که در بیرون کسانی با او کار دارند ( بر مبنای گفتگوی نگارنده با دکتر بوذرجمهر مهر ـــ دکتربوذرجمهر مهر آخرین نماینده زرتشتیان در مجلس شورای ملی بوده است. او فرزند مهربان مهراست. مهربان مهر سال ها کارگزار و حسابدار مجلس بوده و زیر نظر ارباب کیخسرو در مجلس کار می کرده و با ارباب همسایه بوده. به طوری که وقتی از ارباب تا دیر وقت شب خبری نمی شود، همسر ارباب، اول  به مهربان مهر تلفن می زند و از او مکان ارباب را جویا می شود و او شرح را می گوید). ارباب پس ازخارج شدن ازمراسم دیگر برنمی گردد، وگویا با آمپول هوای پزشک احمدی کشته می شود و جسدش را صبح روز بعد در نزدیکی خانه اش در خیابان کاخ پیدا می کنند و چگونگی قتلش سر به مهر می ماند.

چگونه وجدان خود را پاک گردانم؟؟؟

یسنا سرود 44 بند9

ای مزدا اهورا،

این از تو می پرسم

پرسشم را بازگوی،

چگونه وجدان خود را پاک گردانم وآن را نیاز تو کنم؟

تا با سر سپردگی به تو،

و با دانشی که در پرتو شهریاری تو می آموزم،

و با توانایی مینوی،

و با راستی و اندیشه ی نیک،

به بارگاه تو راه جویم؟

 

وجدان پاک و آرامش و شادمانی روان دو روی یک سکه اند ، آنکس که وجدان پاک دارد روانش در سرای سرود به شادی نشسته است، و آنکه وجدانی آلوده دارد با آرامش و شادی بیگانه است.

ولی پرسش این است که چگونه می توان وجدان را از آلودگیها دور نگهداشت!؟

زرتشت می گوید: با دانش نیک -  در پرتو شهریاری خداوند -   با راستی و اندیشه ی نیک -  و با آموختن زبان خدا.

شادی را برای انسان افرید

1 -شادی برازنده انساهاست .زمانی به شادی میرسیم که ذهن خودمونو از بسیاری از تفکرات مجهول و بدون معنی ازاد کنیم ودرک صحیحی از پدیده های اطرافمون بدست بیاریم.در این حالت هست که می فهمیم چیزی به نام غم و اندوه وجود نداره .این چیزی هست که عرفای بزرگ به اون رسیدن و تجربش کردن . غم رو ما اول توذهن خودمون بوجود میاریم وگر نه غم و اندوه وجود خارجی ندارند .اگر همین نکته کوچیک رو درک کنیم از دروازه جهان شادی عبور میکنیم و وارد دنیای جدیدی میشیم .

2 - خاور شناسانی که در مورد آیین مهر در ایران باستان تحقیق میکنند اغلب به علت عدم شناخت کامل این آیین نسبت به مراسم و مناسک ان اظهار بی اطلاعی میکنند. در حالی که بررسی دقیق مراسم جشنها ی ایرانیان حاکی از نیایش و ستایش خدای ایرانیان است .جشنهای مربوط به " آب " و جشنهای "یلدا" و جشن" نوروز " تماما جشنهای ایینی ایرانیان در ستایش خداوند ست . تاکید ایرانیان بر شاد بودن از بی عاری و بی مسولیتی انان نیست بلکه تاکید بر نیایش خداوند است. دعای درج شده در کتیبه های داریوش و خشایار شا که در ان گفته شده است : " خدای بزرگ است اهورا مزدا.خدایی که آسمان را افرید زمین را افرید انسان را افریدو شادی را برای انسان افرید" .اهمیت شاد بودن را در فرهنگ ایرانیان نشان میدهد .لوحه های کشف شده در تخت جمشید که اخیراترجمه گشته و منتشر شده است حاوی اطلاعات نحوه تامین نیازها و مایحتاج این جشنها بوده اند.که خود این موضوع اهمیت برگزاری این جشنها را نزد ایرانیان نشان میدهد .
در دین ایرانی شادی برای رسیدن به خداوند دیده شده است .به همین علت است که علیرغم فراز و فرود های بسیار در طول تاریخ ایرانییان جشنهای باستانی خود را عموما حفظ کرده اند

نوشته هاو زبان فارسی

زبان فارسی

هند و اروپایی که جایگاه اصلی مردمان آن زبان به درستی معلوم نیست که برخی آن ها را از ؟ جنوب روسیه فرض نموده اند که بعدها از آن جا گروهی به سوی هند و ایران و گروهی به سوی اروپا کوچ کرده و در آن جا سکونت کرده اند. زبان هند باستان را با آثاری که از نیمه ی دوم هزاره پیش از میلاد مسیح و ایرانی باستان با آثار از اوایل هزاره اول پیش از میلاد مسیح به وجود آن پی برده و بازسازی کرده اند.[1]
خانواده زبان های هند و اروپایی از گروه های زیر تشکیل شده است، آناتولیایی: این گروه دیگر رایج نیست. در هزاره اول و دوم پیش از میلاد مسیح در ترکیه آسیایی امروز و شمال سوریه رواج داشته است، مهم ترین شاخه گروه آناتولی Hittite که زبان رسمی آن امپراتوری بوده است از آثار حِتی ها در اوایل سده بیستم در بغاز کوی Bogazkoy (نزدیک آنکارا) به دست آمده است. هند و ایرانی که از دو شاخه هند و ایران است 1- هند: از هزاره اول پیش از میلاد مسیح تاکنون در شمال و بخش مرکزی هند و پاکستان رایج بوده است قدیمی ترین اثر شاخه هندی سنسکریت و ودایی است که لاریگ و دامه تقریباً از حدود هزاره پیش از میلاد بدان نوشته است. هندوستانی وارد و بنگالی و سینهالی (رایج در سیلان) و رمانی «Romany» (زبان کولی ها) از زبان های امروزی هند است.
ب) ایرانی- شاخه ایراین در هزاره اول پیش از میلاد مسیح در ایران و افغانستان، و در شمال در منطقه میان مجارستان و ترکستان چین رایج بوده است. قدیمی ترین گونه های شاخه ایرانی، اوستایی و فارسی باستان است که اوستا زبان اوستا کتاب مقدس زرتشتیان و زبان فارسی باستان، زبان رسمی داریوش بزرگ (522 تا 468) برخی از زبان های امروزی شاخه ایرانی فارسی، پشتو و کردی و آسی – بلوچی از دیگر شاخه های هند و اروپایی عبارتند از: یونانی 1600C.B در یونان رایج بوده است، قدیمی ترین اثر زبان یونانی نوشته هایی است بر لوحه هایی مربوط به 1200 سال پیش از میلاد مسیح که از جزیره کرت Crete به دست آمده و بعد از آن کتاب های ایلیاد Iliad و ادیسه «اودیسیوس Odysses» که از آثار هومر است.
ایتالیا، ژرمنی، ارمنی، تخاری، سلتی Celtic، بالتی و اسلاوی، آلبانیایی از دیگر شاخه های هند و اروپایی است.[2]
از ایرانی باستان چهار زبان مستقیماً منشعب شده است که عبارتند از:
1- اوستایی
2- مادی
3- سکایی
4- فارسی باستان.
I- اوستایی: واژه اوستا خود یک بغرنجی است که کاربرد واژه اوستا در دوره های پیش از ساسانیان سندی در دست نیست و معلوم نیست که اشکانیان یا هخامنشیان کتاب مقدس خود را چه می نامیدند، اوستا در متن های پهلوی به صورت اَویستاک، اَپستاک[3] و در پازند اوستا گفتند. (پازند: اکثر نشانه های الفبایی که نوشته زرتشتیان بدان ها نوشته شده برای نشان دادن دو یا چند آوا به کار می رفت). علاوه بر این دشواری های هُزوارش و اتصال نشانه ها مشکلات خواندن را چندین برابر می کرد. علمای زرتشتی برای از میان بردن این دشواری ها، نوشته های زردشتی را به الفبای اوستایی که هر نشانه به یک آوا دلالت می کند نوشتند، یعنی الفبای اوستایی بازنویسی شده که در آن ها هزوارش به کار نرفته است پازند می گویند.»[4] درباره ریشه اوستا نتیجه قطعی به دست نیامده است.
II- زبان اوستایی: زبان یکی از نواحی شرقی ایران بوده است، اما به درستی معلوم نیست از کدام ناحیه اثری که از زبان اوستایی در دست است اوستا، کتاب دینی زرتشتیان است، این زبان را به ملاحظات زبانشناسی باید 2 گویش داشت دانست: گویش که در گاهان به کار رفته و قدیمی تر می نماید؛ گویش که دیگر بخش های اوستا (قسمت 5 گانه) به کار رفته و جدید تر است. گویش نخست را گویش گاهان یا قدیم و گویش دوم را گویش جدید می نامند گاهان نخست خود زرتشت است و تاریخ آن به تاریخ زندگی زرتشت می رسد. متاخرین تاریخی که برای زمان زندگی زرتشت فرض شده سده ششم پیش از میلاد است، اما خود زرتشتیان به آراء و عقاید اندیشمندان توجه ندارند و تاریخ تولد اشوزرتشت را 1768 پ.م می دانند که این تاریخ توسط ذبیح الله بهروز به تثبیت رسیده است.[5] اما هینتس تاکید دارد که با تحقیق و مطالعه آثار دوره اسلامی توانسته است که تاریخ تولد زرتشت را به دست آورده 22 مارس 635 ق.م (2 فروردین) که البته تمسخر همگان را در برداشت و خانم بویس در کتاب تاریخ گیش زرتشت اظهار دارد 1200B.C.
گات ماد گاهان: سرودهای خود زرتشت است. به سبب زبان و ویژگی های منحصر به فرد؛ باید اوستای راستین و کتاب مقدس زرتشتیان است، گات ها در زبان هندی git گیت و در زبان عربی به Jit جیت تغییر نام یافته است گات ها دارای 17 هات یا بخش است و چون نگینی است در میان انگشتر یسن ها، گاهان بخشی است از یسن ها و دارای 5 بخش است.
I- اَهونَوَدگات (اهونودگاه) در 7 هات دیسنای 28 تا 34) و روی هم 100 بند که هر بند 3 سطر 16 هجایی است.
II- اُشتَوَدگات: در 4 هات و 66 بند 5 سطری 11 هجایی.
III- سپَندمَدگات: در 4 هات و 41 بند 4 سطری 11 هجایی.
IV- وَهوخشتَرگات: در 1 هات و 22 بند3 سطری 14 هجایی.
V- وَهیشتر ایَشت گات: در 1 هات و 9 بند 4 سطری 12 هجایی.
اوستای دوره ی ساسانی 21 نَسک «بار تلعه اصل معنی نسک را «دسته (بسته)» مانند یک دسته گل می داند به عبارت دیگر مجموعه یا جُنگ (کتاب) معنی کرد.
1- یسن ها
2- وَیسپرد
3- وَندیداد
4- نیت ها
5- خود اوستا[6]
الفبای اوستایی: الفبایی که اوستا بدان نوشته شده است. «دین دبیری» نامیده می شود. این الفبا ظاهراً در اواخر دوره ساسانی (حدود سده ششم پیش از میلاد) برای کتابت اوستا که تا آن زمان سینه به سینه نقل می شود از روی پهلوی کتابی و زبور ساخته است شاید یکی از دلایل دیگر ادیان زرتشتیان را اهل کتاب نمی دانند همین موضوع فرهنگ شفاهی اوستا است.
اوستایی از راست به چپ و هر کلمه با یک نقطه از کلمه ی دیگر جدا می گردد. این الفبا را با نشانه های مختلف حرف نویسی کرده اند. نشان های الفبایی به کار رفته برای نشان دادن آواهای اوستا که بار تلم و هوفمان هست و ما در اینجا از بارتلعه پیروی می کنیم.[7]
2: زبان مادی
زبان قدیم ماد بوده است، از این زبان نوشته در دست نیست. از این زبان تعدادی واژه در فارسی باستان و یونانی به جای مانده است که عبارتند از:

مهر. سنگ شاه اعلام کردن بزرگ
البته یک داستان عاشقانه هست به نام سیتانگایوس به زرینیا (ملکه سکاها و ناکام ماندن وی و داستان غنایی زریادرس اُدایتس منصوب به زبان مادی هست.

3 زبان سکایی:
سکاها از هزاره ها اول پیش از میلاد مسیح تا هزاره ی اول میلادی منطقه از کناره های دریای سیاه تا مدندهای چین در تصرف داشتند. از زبان قدیم سکاها نوشته ای بر جای نمانده است، از زبان سکاهای مغرب که در کناره های دریایی سیاه و جنوب روسیه زندگی می کرده اند تعداد واژه در کتاب های یونانی و لاتینی باقی مانده است. از زبان سکایی، سکاهای آسیای میانه هم تعداد لغت در نوشته های هندی و یونانی و لاتینی به جا مانده است. لغات بر جای مانده از سکایی باستان از اسم های خاص هستند. داستان های مربوط به زبان سکایی اِدیم اسپی یک چشم و گریفین های محافظ طلا.
چند واژه از سکایی غربی که در نوشته های یونایی و لاتینی آمده اند:

خشک[8] هفت گوش تند و سریع اسب آذر بازو چرم شدن
زبان فارسی باستان: نگاهی اجمالی به ایران باستان کوروش در پایان سال 550 ق.م آستیاگس Astryages مادها را شکست داد کوروش پس از پیروزی حیرت آور، در فلات ایران شاهنشاه بسیاری از قوم های گوناگون آریایی و ایرانی است.[9]
فارسی باستان زبان قدیم مردم پارس بوده است، مهم ترین اثر بازمانده از فارسی باستان کتیبه های داریوش بر کوه بیستون است. از دیگر پادشاهان هخامنشی هم کتیبه هایی به جای مانده است:
اَریامَنه (حدود 645- 590 ه.م)، ارشامه (حدود 590- 559 ق.م) کوروش (559- 530 ق.م) خشایارشا (468- 465 ق.م) اردشیر اول (466- 424 ق.م) داریوش دوم (424- 404 ق.م) اردشیر دوم (404- 359 ق.م) و اردشیر سوم (359- 338 ق.م).
کتیبه بیستون به طور مشروح پیروزی داریوش بزرگ را به شورشیان و مدعیان تاج و تخت در سرتاسر امپراطوری هخامنشی بازگو می نماید، پس از اینکه داریوس در 19 نبرد به موفقیت رسید دستور داد تا بر سینه کوه بیستون که بر سر راه جاده قدیم ماد به بابل واقع بود کتیبه ای سه زبان (پارسی باستان، ایلامی و بابلی) حجاری نماید تا همگان از این رویداد بسیار مهم آگاه باشند.[10]

الفبای فارسی باستان:
فارسی باستان به الفبایی نوشته شده است که میخی نامیده می شود علت این نامگذاری آن است که حرف های این الفبا شبیه به میخ است. ظاهراً داریوش بزرگ دستور داده است که الفبایی برای فارسی باستان ساخته و این زبان بدان نوشته شود، الفبای فارسی باستان از الفبای اکدی و الفبای اکدی از سومری گرفته شده است. این الفبا 36 حرف دارد، 2 واژه جدا کن، 8 اندیشه نگار و نشان هایی هم برای نشان دادن اعداد داشته است که تنها برخی از آن ها به جای مانده است. اندیشه نگار به جای آن که واژه ای را با نشان های الفبایی بنویسند، برای دلالت بر آن شکلی را به کار بوده اند، این شکل را اندیشه نگار نامیده اند.
الفبای فارسی باستان از چپ به راست نوشته می شود، الفبای هجایی است، یعنی صامت و مصوت با هم همراه هستند؛ مثلاً شکل نخست «نَ» و شکل دوم «نُ» است. یعنی هر یک از حرف های الفبای میخی به جز سه حرفی که برای نشان دادن مصوت ها به کار می رود، مصوتی هم دارد به همین علت الفبای هجایی است. 3 حرف مصوت البته می توان گفت که الفبای فارسی باستان از خط میخی عیلامی و آشوری بسیار ساده تر شده بود به طوری که خط میخی آشوری حدود هفتصد و خط میخی عیلامی سیصد حرف داشته است.[11]
خط اسرارآمیز میخی را سر راولینسن با توجه به کتیبه ی داریوس در بیستون گشود. زیرا که نوشته شدن این سه زبان با یک خط میخی ساده شده، موجب شد که مترجم با درک یک سنگ نوشته به مکنونات نوشته به زبان دیگر پی ببرد.[12]

خط میخی چیست؟
خط میخی خطی است که از هزاره سوم B.C تا نیمه ی سده ی اول میلادی، قوم های باستانی آسیای غربی به ویژه سومری ها، آشوری ها، بابلی، عیلامی ها و ایرانی ها برای نوشتن از آن استفاده کرده اند، این همان خطی است که هردوت از آن با نام خط آشوری یاد می کند.
این خط را این روی خط میخی نامیده اند که واژه ها یا هجاها یا حروف آن از نشانه های میخ مانندی که به ترتیب هایی گوناگون در کنار هم می نشیند، درست شده است. اِنگِلبرت کِفپفِر سیاح آلمانی که در سال های 1683 تا 1685 میلادی در ایران بود نخستین کسی است که خط را خط میخی نامید.
احتمالاً سومری ها نشانه های خط میخی را حدود 2900 پیش از میلاد در جلگه های پایین دجله و فرات با ساده کردن خط تصویری ساخته اند.
ظاهراً سومیری و مصری ها بیشتر از هر قوم دیگری به خط تصویری، نوشته از خود به یادگار گذاشته اند.
خط تصویری را به این سبب که بیشتر مورد استفاده روحانیون بوده است، هیروگلیف (نوشته مقدس) نامیده اند سومری ها 3600 B.C پیش از میلاد نخستین نشانه ها و تصویرهای خط خود را روی سفال های بسیار ابتدایی نقش کرده اند و پس از این کوشش های نخستین، قرن ها طول کشیده است که تصویری به خط میخی در آید.
اکدی ها با کوچ خود به بابل از سال 2400 B.C خط میخی گرفته شده از خط تصویری را از سومری ها آموخته با این که خط آکدی- سومری در صورت ابتدایی خود به شکل خط بسیار پیچیده ای، باید پیش از 2000 نشانه و 20000 هزوارش درآمد، سپس نشانه های این خط میخی را به 500 نشان تقلیل داد. بعدها هاییتی ها و بابلی ها باز هم از نشانه های این خط کاستند. 400 تا 350 این خط ابتدا به صورت عمودی از راست به چپ در کنار هم قرار گرفتند.
بزرگ ترین موفقیت این خط زمانی بود که اکدی ها از واژه نگاری به هجارنگاری توجه کردند یعنی از تاثیر معنی واژه در شکل واژه صرف نظر شد.
خط میخی دوباره پس از اشکانیان تنها در حوزه بابل تا سال 50 میلادی در مدرسه ی نجوم مورد استفاده قرار گرفت.

عیلامی ها خط میخی خود را از خط بابلی گرفتند، این خط از سال 2700 پیش از میلاد در حوزه ایلام رواج داشت، خط عیلامی پیش از خط میخی خط تصویری بود. خط میخی عیلامی 113 نشان شکل ساده شده خط میخی بابلی (اکدی) است. در عوض خط میخی باستان با این که به ؟ از خط عیلامی گرفته شده است خط مستقلی است با 42 نشان هجایی و صرفی، این حرف از نظر حروفِ بی صدا تحت تاثیر خط آرامی است.[13]


دوره میانه از اواخر دوره هخامنشی (در حدود 300 ق.م) آغاز شد و در اوایل دوره اسلامی (قرن 7 ق.م) پایان می پذیرد. ولی نگارش به زبان های این دوره تا قرن سوم و چهارم هجری در مواردی مانند زبان خوارزمی تا قرنا 7 هجری نیز ادامه می یابد. زبان های معمولی در این دوره را بنابر موازین زبانی و جغرافیایی به 2 گروه تقسیم می شود. الف- گروه شرقی که به شاخه شمالی و جنوبی تقسیم می شود. سغدی و خوارزمی جزء زبان های شرقی شمالی و سکایی (ختنی) و بلخی جزء زبان های شرقی جنوبی هستند.
زبان های غربی نیز مانند شرقی به شاخه شمالی و جنوبی تقسیم می شود و شاخه غربی شمالی در قلمرو پارت ها یا اشکانیان متداول بوده است و آن را پیلوانیگ، پهلوانی یا پارتی می نامند. شاخه غربی جنوبی اساساً زبان متداول در فارس، در دوره ی ساسانیان بوده که در نواحی دیگر گسترش یافته است. دانشمندان جدید این زبان را در مقایسه با فارسی باستان و فارسی جدید، فارسی میانه می نامند، ولی بنابر سنت، نام آن پهلوی است.[14]
زبان های پهلوی اشکانی و فارسی میانه با قلم های مختلف از الفبای آرامی آغاز گردید؛ اما واژه هایی که کاربرد زیادی داشت مانند دانستن، رفتن، گفتن، ضمایر و حروف همچنان به آرامی نوشته می شدند این واژه ها که هزوارش نامیده می شود به زبان های پهلوی اشکانی و فارسی میانه می خواندند قلم های مختلف الفبای آرامی برای نوشتن پهلوی اشکانی و فارسی میانه در آغاز با هم اختلاف اندک داشتند اما رفته رفته اختلاف زیاد شده به طوری که اگر کسی پهلوی اشکانی می دانست، نمی توانست میانه را بخواند و باید الفبای آن را فرا بگیرد.

«پهلوی اشکانی»
اشکانیان حدود 70 سال پس از مرگ اسکندر پا به میدان جهانداری گذاشتند تا بلندترین سلسله ایران را با 46 سال فرمانروایی از حدود 250 پیش از اسلام تا 226 میلادی بنیاد گذاشتند.
از دوره اشکانی اطلاعاتی چندانی در دست نیست و فردوسی هنگامی که می خواهد دوره اشکانیان را بازگو کند، می گوید:
از ایشان چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان نگوید جهاندیده تاریخ شان
کز ایشان جز از نام نشنیده ام نه در نامه خسروان دیده ام
اشکانیان برآمده از قوم سکایی به نام پَرنی (اپرنه) پرنی ها ( نام این قوم در منابع غربی به صورت پرونی- اَپَرونی و لاتینی(اَپَرنی) یکی از قوم های شرقی سکایی و یکی از قبایل مهم اتحادیه داهه (داهی، دهستان) ساکن دشت میان گرگان و کرانه های تجن جنوبی در پارت شمالی بودند که امروز محل سکونت ترکمن های آخال است.[15]
1- در سال های 1949- 1958 سفالینه هایی از شهر «نسا» واقع در نزدیکی عشق آباد به دست آمدند. نسا (نیسا) پایتخت قدیم اشکانیان بوده است بر روی سفالینه ها نوشته هایی بر پهلوی اشکانی ثبت شده است.
2- قباله اورامان کردستان از سال 88 پیش از میلاد مسیح.
ارمنستان از میانه سده اول پیش از میلاد مسیح تا پایان حکومت اشکانیان زیر نفوذ اشکانیان بوده است به همین سبب تعداد زیاد واژه پهلوی اشکانی به زبان ارمنی راه پیدا کرده است.

آثار پهلوی اشکانی از دوره ساسانی:
1- کتیبه های پهلوی اشکانی: این کتیبه ها از پادشاهی نخستین ساسانی، مانند ادرشیر اول و شاپور اول هستند.




کتیبه های شاپور اول:
نقش رجب نزدیک تخت جمشید- به فارسی میانه و پهلوی اشکانی و یونانی.
کعبه زردشت واقع در نزدیکی تخت جمشید- به فارسی میانه و پهلوی اشکانی و یونانی.
حاجی آباد واقع در نزدیکی تخت جمشید- فارسی میانه و پهلوی اشکانی.
کتیبه هرمز: 272- 273 م از هرمز چیز بر دست نیست جز افسانه ای که هنوز پدر او شاپور زنده است. طبری در این باب می گوید: به اردشیر گفته بوده اند که یکی از نوادگان مهرک که او را اردشیر خُره خواهد کشت و به فرمانروایی خواهد رسید اردشیر ناگزیر همه مهدکیان را بکشت، الا مادر هرمز را که از میانه بجست! (البته ازدواج شاپور با مادر هرمز هم پوششی از هاله کلاسیک است)! مانند مجمع التواریخ و القصص که نام او را کودزاد- کردزاد (حمزه اصفهانی است) با این سعه هرمز آدور آناهیتا دختر شاپور و همسر محبوب او بود!! کتیبه هرمز در نقش رستم به فارسی میانه و پهلوی اشکانی و یونانی بود.[16]

کتیبه نرسی (293- 302 م)
نرسی در سنگ نبشته پایکولی خود را پسر شاپور و نوه ادرشیر معرفی می کند. در سال 293 م در سن 56 سالگی به کمک نایب السلطنه، پاپک به فرمانروایی می رسد. البته اینکه نرسی (نرسه) فرزند کیست نظرات متعددی هست که می توان به طبری و ابن اثیر و فردوسی اشاره کرد که او را پسر پدرام و برادر بهرام سوم می دانند. در حالی که خود او در سنگ نبشته پایکولی چیز دیگر می گوید.
کتیبه پایکولی را ولینسون در سال 1836 پیدا کرد. بر سر راه کنزک به تیسفون، در جنوب سلیمانیه و شمال قصر شیرین قرار گرفته است و امروز به بت خانه آتشکده معروف است در کتیبه پایکولی پهلوی ساسانی 46 سطر و پهلوی اشکانی 43 [17] سطر دارد.

آثار مانی و پیروان او:
این آثار در اوایل سده بیستم از واحه ترفان- واقع در ترکستان چین- به دست آمده است و مربوط به دین مانی است؛ به همین دلیل زبانی که در این آثار به کار رفته است در پهلوی اشکانی مانوی نامیده می شود و چون این آثار از واحه ترفان به دست آمده است و به زبان به کار رفته و در آن ها پهلوی اشکانی ترفانی هم می گویند.
آثار مانی قطعه قطعه است و جز در برخی موارد به یقین نمی توان گفت که این قطعه ها به کدام یک از کتاب های مانی یا پیروان او مربوط است. آثار مانی جز شاپورگان به زبان آرامی رایج در بابل در سده سوم میلادی نوشته اند.
آثار مانی:
1. سفر الامیا
2. انگلیون
3. سفرالجبابره
4. الرسادت زبور
5. ارژنگ[18]
مانی: در متن های یونانی مانِس، پسر پاتَک (پتیک، فَتَ ق) از همدان و مَیس حدود 5/2 م (216 یا 217) در زمان آخرین فرماندار اشکانی در شمال بابل متولد شد و در سال 276 چند سال پس از در گذشت شاپور در زندان گددِردگدتیه که امروز به غلط گدتیو می گویند در زمان بهرام اول ساسانی به گانه زندیقی بودن کشته شد او 26 روز در بند بود فالی در زمان اردشیر ادعای پیامبری کرد و اولین پشتیبان او فیروز پسر اردشیر است. مانی توسط گرِدر در زمان پسر اول کشته شد.[19]

الفبای پهلوی اشکانی:
این الفبا از آرامی گرفته شده است. این الفبا از راست به چپ و حرف های آن جدا از هم نوشته شده است در نوشته های پهلوی اشکانی با الفبای پهلوی اشکانی هزوارش به کار رفته است.
هُزوارش: از اوایل سده سوم پیش از میلاد مسیح کاتبان هدگاه از نوشتن به آرامی در می ماندند جمله ای یا کلمه ای به زبان محلی خود پهلوی اشکانی- فارسی میانه- به کار می بندند پس از این دوره کلی متروک شد و نوشتن به زبان های محلی که کاربرد بیشتر داشتن افعال و ضمایر و حروف همچنان به آرامی نوشته می شدند اما واژه های آرامی را به زبان محلی می خواندند. در کل واژهای آرامی که در نوشته های فارسی میانه و پهلوی اشکانی و سغدی هم به کار رفته اما در خواندن به جای آن ها واژه های محلی خوانده می شده هزوارش می گویند مثل[20]
آرامی فارسی میانه
من از
ملکا شاه
لیلا شب
یوم روز
لک تو
یکی از مشکلات زبان های دوره میانه وجود همین هزوارش است که دانشجو ناچار باید این کلمات را یاد بگیرد.

فارسی میانه:
دنباله ی فارسی باستان است به این زبان پهلوی و پهلوی ساسانی می گویند، در دوره ساسانی زبان رسمی است.
ساسانیان: حکومت ساسانیان را اردشیر پاپکان با تاج گذاری در تاریخ 28 آوریل (مهرماه) 224 میلادی رسماً سلسله ساسانیان را بنیان گذاشت.
آثار فارسی میانه را به پنج دسته تقسیم می کنیم:
1- آثار کتیبه ای پهلوی و غیر کتابی
2- کتاب های پهلوی
3- زبور پهلوی
4- آثار مانوی
5- جملات و لغات پراکنده در کتاب های عربی و فارسی[21]
آثار زبان پهلوی نیز به 2 خط اصلی نوشته شده است:- خطی که سنگ نوشته ها و سکه های اوایل دوره ساسانی (قرن سوم و چهارم م) بدان نوشته شده و دارای 9 حرف است در این خط حروف به هم متصل نمی شوند، از این رو آن را اصطلاحاً خط متصل یا خط پهلوی کتیبه ای می نامند.
2- خط متصل یا شکسته یا کتابی خطی است مخصوص نوشتن کتاب ها و نوشته های روی پوست و پاپیروس و کتیبه ها و سکه های متاخر.
این خط که در آن حروف اساساً به هم متصل می شوند دارای گونه های مختلف است. یکی از آن ها خطی است که کتاب های پهلوی بدان نوشته شده است و نویسندگان دوران اسلامی آن را رَم دبیره یا درام و دبیره (دبیریه) یعنی خط مردم یا همگان و دارای 14 حرف اصلی است.[22]
خط پهلوی: ابن الندیم نویسنده نامه گرامی الفهرست از قول روزبه پارسی (ابن مقفع) دانشمند بزرگ ایرانی می گوید که ایرانیان برای نویسندگی در رشته های مختلف هفت نوع خط داشته اند که 3 تا از آن ها یاد شده است.
1- دین دبیره: که برای نوشتن اوستا به کار می رود و می رفته است این خط دارای 44 علامت است و هم اکنون نیز کامل ترین خط همان است. پس ز آنکه اسکندر مقدونی کتاب های ایران را به آتش کشید بلاش اشکانی بدان هنگام که فرمان به گردآوری «نسک» های بازمانده از کتاب سوزان را داد، بدان روی که دبیره کهن فراموش شده بود این دبیره را برای نوشتن اوستا که در آن زمان گویش کهن بوده و نیاز به حروف ویژه داشته از روی خط هام دبیره و با افزوده برخی نشانه ها پدید آورد.
2- آم دبیره یا هام دبیره: که خط عمومی کتاب ها و نامه ها بوده و همین است که می خواهیم آن را فرا بگیریم.
3- کشته دبیره: که برای نوشتن سنگ نوشته، قباله ها، سکه ها بکار می رفته و شباهت با هام دبیره دان خط های دیگری مثل راز دبیره یا خط خسروی ... نیز بوده است که بر دست اعراب نابود شد.
گروی گمان می بردند که فقط هام دبیره خط پهلوی است در حالی که همه انواع آن خط ها پهلوی بودن و البته هر کدام نام ویژه ای نیز داشته اند و برای کار ویژه ای بکار می رفته اند. فردوسی نیز علاوه بر خط پهلوی که در همه شاهنامه از آن یاد شده از خط خسروی یا خود شاهان نیز با نام خط پهلوی یاد می کند.
یکی نامه بنوشت بر پهلوی بر آیین شاهان خط خسروی
نبشتند بر نامه خسروی نبود آن زمان را جز خط پهلوی[23]
حروف نویسی (transliteration) و آوانویسی (transcription)
حرف نویسی برگردان حرف به حرف کلمات است به الفبای قراردادی لاتین، یعنی کلمات همانگونه که نوشته شده اند، به این خط برگردانیده می شوند. در حرف نویسی املای تاریخی و شبه تاریخی کلمات، بدون در نظر گرفتن تلفظ واقعی آن ها مراعات می گردد.[24]
آوانویسی ضبط صورت ملفوظ کلمات است به الفبای قراردادی لاتین، صرف نظر از املای تاریخی و شبه تاریخی آن ها.
چنانکه می دانیم در خط فارسی و همچنین پهلوی، مصوت های کوتاه معمولاً در خط نشانه ای ندارند، بنابراین در حرف نویسی نیز نشانه ای برای آن ها نمی آوریم. اما چون صورت ملفوظ دارند در آوانویسی نشانه ای برای آن ها می آوریم. مثلاً کلمه «پَر» در فارسی به صورت pr حرف نویسی و به صورت par آوانویسی می شود.
حرف نویسی با در نظر گرفتن صورت های باستانی کلمات انجام می گیرد. از کتیبه ها و زبور پهلوی که از نگارشی قدیم تر و کم ابهام تری برخوردارند، برای حرف نویسی پهلوی کتابی استفاده می شود.
آوانویسی با در نظر گرفتن صورت های باستانی و فارسی کلمات و نیز با مقایسه متون مانوی که در آن ها املای تاریخی تقریباً به کار گرفته نشده، انجام می گیرد.[25]



[1] - دکتر محسن ابوالقاسمی؛ زبان فارسی و سرگذشت آن، ص 14.

[2] - دکتر محسن ابوالقاسمی؛ تاریخ زبان فارسی، ص 7-3 انتشارات سمت.

[3] - دکتر پرویز رجبی؛ هزاره های گمشده (جلد 1 اهورامزدا، زرتشت، اوستا) ص 113 انتشارات توس.

[4] - دکتر محسن ابوالقاسمی؛ راهنمای زبان های باستانی ایران (A manual of Old Iranian Language) جلد 1، ص 235 انتشارات سمت.

[5] - موبد دکتر اردشیر خورشیدیان؛ پاسخ به پرسش های دینی زرتشتیان، ص 15 انتشارات فرَوَهَر.

[6] - دکتر پرویز رجبی؛ هزاره های گمشده، جلد 1 ص 121.

[7] - دکتر محسن ابوالقاسمی؛ راهنمای زبان های باستانی ایران، جلد 1، ص 9.

[8] - دکتر محسن ابوالقاسمی، زبان فارسی و سرگذشت آن، ص 17، انتشارات هیرمند.


[9] - دکتر پرویز رجبی؛ هزاره های گمشده، جلد 2 (هخامنشیان به روایت دیگر)، ص 116

[10] - کینگ و تامسون؛ کتیبه عیلامی بیستون ترجمه شهرام حیدرآبادیان و روشنک جهرمی- مقدمه کتاب.

[11] - راهنمای زبان های باستانی ایران؛ دکتر محسن ابوالقاسمی، ص 70.

[12] - دکتر اردشیر خورشیدیان، نگرشی نو بر تخت جمشید، ص 132.

[13] - دکتر پرویز رجبی؛ گمشده جلد 2، هخامنشیان به روایت دیگر، ص 364.

[14] - ژاله آموزگار؛ احمد تفضلی، زبان پهلوی ( ادبیات و دستور) ص 12، انتشارات معین.

[15] - دکتر پرویز رجبی؛ هزاره های گمشده جلد 4 اشکانیان (پارت)

[16] - دکتر پرویز رجبی؛ هزاره های گمشده، جلد 5، ساسانیان ص 15.

[17] -- دکتر پرویز رجبی؛ هزاره های گمشده، جلد 5 ساسانیان، ص 149.

[18] - راهنمای زبان های باستانی ایرانی؛ محسن ابوالقاسمی، جلد 1، بخش 2.

[19] - دکتر پرویز رجبی؛ هزاره های گمشده، ساسانیان جلد 5، 87.

[20] - دکتر محسن ابوالقاسمی؛ زبان فارسی و سرگذشت آن، ص 31.

[21] - برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به ژاله آموزگار؛ احمد تفضلی، زبان پهلوی ادبیات و دستور آن، ص 19 به بعد.

[22] - ژاله آموزگار و تفضل؛ ص 45.

[23] - استاد فریدون جنیدی؛ نامه پهلوانی (آموزش خط و زبان پهلوی اشکانی- ساسانی) ص 24 به بعد.

[24] - حروفی که بر اثر نگارش تغییر شکل داده اند، در حرف نویسی صورت صحیح آن ها به خط لاتین برگردانده می شود. ولی زیرحرف مورد نظر تغییر شکل داده- (خط کوتاه) گذاشته می شود مثلاً b،y؛k.

[25] - ژاله آموزگار، احمد تفضلی؛ زبان و ادبیات پهلوی،ص  47

ادامه نوشته

تقویم و تاریخ در ایران

در کتاب تقویم و تاریخ در ایران، بخش‌هایی از تقویم و تاریخ نگاری در ایران برای خوانندگان تشریح شده است. در دیباچه کتاب مباحثی در خصوص اعتقاد به تاثیر کواکب، پیش‌گویی در حوادث مهم تاریخی، اصول دین مانی و ساسانیان و تقویم و تاریخ مطرح می‌شود؛ آن گاه این موضوعات در کتاب فراهم می‌آید. تقویم‌های تورفانی، تاریخ آبادانی خوارزم، کشف تقویم‌ها در چین، تاریخ یزدگردی باستانی، آثارالباقیه و تاریخ رومی، طول سال شمسی، و نظایر آن....تقویم و تاریخ در ایران از رصد زردشت تا رصد خیام زمان مهر و مانی

ادامه نوشته

1768 سال پیش از میلاد اشو زرتشت به پیامبری رسید

در برخی منابع و کتاب‌های جدید، زادروز او ۶ فروردین ۱۷۶۸ پیش از میلاد[۱] و تاریخ درگذشت او ۵ دی ۱۶۹۱ پیش از میلاد[2] ذکر شده‌است. خاستگاه این دیدگاه محاسبات ذبیح بهروز پژوهشگر ایرانی می‌باشد که در کتابش "تقویم و تاریخ در ایران" به چند روش روز زایش و رصد منسوب به زرتشت را محاسبه کرده است.[3] چند دهه است که این محاسبات از سوی جامعهٔ زرتشتیان ایران به رسمیت شناخته شده و در گاهنما‌های زرتشتی (مانند گاهنمای راستی) به کار می‌رود ولی این امر از قدمت تاریخی نزد زرتشتیان برخوردار نیست به گونه‌ای که در نوشته‌های تاریخی زرتشتیان پس از اسلام از گاه‌شماری یزدگردی بهره گرفته شده‌است. تولد زرتشت در ششم فروردین از باورهای جدید و بدون منبع تاریخی است. زرتشتیان هند چنین ادعایی را به رسمیت نمی‌شناسند. [4]
  1. خورشیدیان. ص ۱۷.
  2. خورشیدیان. ص ۲۷.
  3. بهروز، ذبیح، تقویم و تاریخ در ایران، چاپ ۱۳۳۱، بخش هفتم
  4. Zoroastrian religious calendar for the year 2009
برگرفته ازhttp://fa.wikipedia.org/wiki/


 سال تولد زردشت

 زردشت و تاريخ ظهور اين پيمبر ايراني

آنچه در پي مي آيد پژوهشي است از ابوالفضل لساني پيرامون سال پيدايي زردشت.  اين نوشتار را چونان جستارمايه ي خامي پيش كش و از سنجشگري و كنجكاوي دوستان پيشواز مي كنم:

در باب تاريخ تولد و ظهور زرتشت در بين مورخين قديم و جديد بقدري اختلاف است كه تصور ميكنم كمتر موضوع تاريخي تا اين حد مورد اختلاف قرار گرفته باشد.
قديمترين مورخي كه از زرتشت نام برده (خسانتوس) مورخ يوناني است كه در شهر (سارد) پايتخت (ليديا) كه در سال 547 با 546 قبل از ميلاد از طرف كورش فتح شد و در قرن پنجم قبل از ميلاد ميزيسته ميباشد.
(ديوژنس لرتيوس) از مورخين يوناني كه در حدود 210 ميلادي مطالبي از تاريخ (خسانتوس) ذكر كرده و مينويسد زرتشت 600 سال پيش از لشگرگشي خشايارشا بطرف يونان بسر ميبرده است- و چون خشايارشا در بهار سال 480 پيش از مسيح بيونان روي آورد بنابراين خسانتوس زمان زرتشت را 1080 سال قبل از ميلاد مسيح ميداند.
نكته اي كه در اينجا لازم است تذكر داده شود آن است كه در بهترين نسخ خطي (ديوژنس لرتيوس) ششصد سال پيش از لشگرگشي خشايارشا ضبط شده و فقط در دو نسخه غيرمعتبر 6000 سال پيش از لشگرگشي خشايارشا نوشته شده است و دلائل تاريخي محرز ميدارد كه ذكر 6000 بجاي 600 يا سهو كاتب است و يا اينكه نويسندگان خواسته اند بين تاريخي را كه (خسانتوس) تعيين كرده و تاريخ مورخن بعدي كه ذكر خواهد شد توافقي بدهند.
(كتزياس) پس از (خسانتوس) قديمترين مورخي است كه از زرتشت ذكري كرده و كتزياس طبيب اردشير دوم بوده و مدتي در دربار ايران ميزيسته و مطالبي كه راجع باوضاع آن عهد ايران نوشته از نظر اينكه خود او ذكر كرده است كه مأخذش اسناد دولتي ايران بوده كتابش مورد توجه قرار گرفته بود كه متاسفانه فعلا كتاب او در دست نيست ولي (فوتيوس) (875-879) بعد از ميلاد مسيح يادداشتهائي از آن برداشته كه اينك موجود است واز آن يادداشتها چنين نتيجه گرفته ميشود كه كتزياس زرتشت را پادشاه بلخ ناميده و بايستي در نيمه دوم از قرن سيزدهم پيش از مسيح زيسته باشد.
پس از كتزياس شاگردان افلاطون قديمترين نويسندگاني هستند كه ذكري از زمان زرتشت كردهاند و مهمترين آنها ارسطو فيلسوف معروف يوناني است كه در 384 سال قبل از ميلاد مسيح تولد يافت و در 322 ميلادي درگذشت و دوست و مربي اسكندر بوده است.
ارسطو تاريخ تولد زرتشت را 6000 سال قبل از افلاطون ميداند و همچنين شاگرد ديگر افلاطون (ادگسوس) وساير مورخين يوناني از ارسطو تبعيت كرده و تاريخ زرتشت را به 6000 سال قبل از افلاطون رساندهاند.
بعد از شاگردان افلاطون قديمترين مأخذيكه در آن از زرتشت و زمان وي ياد شده است (بروسيوس) مورخ پيشواي بابل بود كه در قرن سوم قبل از ميلاد مسيح ميزيسته است در تاريخ بابل و آشور كه در عهد سلطنت (انتيوخس) اول 280-261 تاليف شده اين كتاب بدبختانه از ميان رفته فقط قطعاتي از آن در كتب مولفين بعد بجا مانده است از جمله نويسندگاني كه از كتاب مزبور مطالبي حفظ كرده بود (آلكساندر پولي هيستور) بوده است كه در قرن اول پيش از مسيح ميزيسته و از يونانيان آسياي صغير از شهر (ميله) بوده است. از اين مورخ قطعاتي در كتب نويسندگان ديگر مانده است. يكي از آنان (ازيبوس) اسقف معروف فلسطين است كه در قرن چهارم ميلادي ميزيسته و ديگري (گئورگيوس سينكيلوس) بوده كه در قرن هشتم ميلادي ميزيسته بالنتيجه طبق عقيده (بروسوس) زرتشت موسس خاندان ماد (عيلام) بوده و 23 قرن پيش از مسيح در بابل ميزيسته است.
چنانچه بنظر رسيد كتزياس زرتشت را پادشاه بلخ ميداند كه در مشرق ايران بوده و بروسوس موسس سلسله ماد ميشناسد ك در مغرب ايران بسر ميبرده است.
در ميان نويسندگان قديم برخي زرتشت را معاصر فيثاغورس دانستهاند و پارهاي فيثاغورس را شاگرد زرتشت معرفي كردهاند و با اينكه در زمان تولد و وفات فيثاغورس اختلاف كردهاند ظاهرا تولد او در سال 583 پيش از ميلاد مسيح در جزيره (ساموس )بوده است و بنابراين زمان زرتشت بسيار متاخرتر از عهدهائيست كه نويسندگان پيش از مسيح مخصوصاً شاگردان افلاطون نوشتهاند.
عده اي از مورخين زرتشت را معاصر پادشاهاني معرفي كرده اند كه زمان آن پادشاهان را بخوبي نميدانند از جمله (آكاسياس) شاعر و مورخ يوناني كه در قرن ششم ميلادي ميزيسته زرتشت را معاصر گشتاسب دانسته ولي نميداند اين گشتاسب همان گشتاسب پدر داريوش است با گشتاسب ديگر.
آقاي پورداود در تحقيق عميقي كه در اين باب نمودهاند چنين مرقوم داشتهايد.
« در سنت زرتشتيان زمان پيغمبر ايران در سنوات 660-583 پيش از مسيح دانسته شده است اين سنت در كتاب پهلوي باندك تفاوت از همديگر محفوظ مانده است …… غالبا در سنت زرتشتيان از زمان رسالت زرتشت تا استيلاي اسكندر 300 سال قرارداد شده است. »
در پارهاي از نسخ شاهنامه بيت زير ديده ميشود:
نهم پور زرتشت پيشين بداوي براهيم پيغمبر راستگوي
طبق اين شغر در صورتيكه از فردوسي باشد معلوم ميشود كه فردوسي زرتشت رانهمين فرزند يا نهمين نسل ابراهيم ميداند.
در گرشاب نامه اسدي اين شعر ديده ميشود :
پيمبر براهيم بود آنزمان بدش نام زرتشت از آسمان
اگر شعر فوق از اسدي باشد بعقيده اسدي زردشت همان را هم خليل است.
آقاي ذبيحالله بهروز كه از محققين معاصر هستند كتاب ذيقميتي كه بنام (تقويم و تاريخ درايران)اخيرا منتشر نمودهاند پس از تتبع زياد و تحقيق تاريخي مخصوصا در ايام و تقسيم آن بسال باين نتيجه رسيدهاند كه :
آشور زرتشت در روز دوشنبه فروردين يزدگردي در سال 1768 پيش از ميلاد متولد شده است و پس از آنكه چهل دو سال و 5 روز از عمر او گذشت يعني در سال 1725 قبل از ميلاد شالوده رصدخانه را ريخته ودر سيستان رصدخانه بنا نمود و در 1691 قبل از ميلاد در يازدهم ديماه در سن 27 سالگي فوت نمود و بنابراين در اين تاريخ كه 1953 ميلادي ميباشد 3721 سال از تاريخ ولادت زرتشت ميگذرد.
اختلاف اقوال در تاريخ تولد پيغمبر ايراني بسيار زياد است ولي از مجموع آنها چنين نتيجه گرفته ميشود كه عقيده شاگرادان مكتب افلاطون باينكه زرتشت 6000 سال قبل از افلاطون ميزيسته صحيح نبوده و قدر متهقن آنست كه زرتشت بين قرن هيجدهم قبل از ميلاد (بنحويكه آقاي بهروز تحقيق تاريخي نمودهاند ) و قرن ششم قبل از ميلاد ميزيسته و بقيه اقوال بهيچ نحو قابل اعتماد نبوده و نيست.
گرفتگاه

زرتشت كي مي زيست؟

آنچه در پي مي آيد نگر يكي از دوستان وبلاگ نويس ايران پرست است در باره ي سال زايش زرتشت. باز هم داوري را به خود دوستان وا مي گذارم:

برخی از پژوهشگران دربارۀ زمان زرتشت دچار سرگردانی شده‌اند و چون دستشان به جایی بند نشده، از روی پندار و خیال، زمان پیدایش او را پس از موسا گمان کرده‌اند. اما هنگامی که راه درست برویم و یک رشته گفته‌ها و نوشته‌های استوار باستانی را به یاد آوریم، خواهیم دانست که داوری دربارۀ زمان پیدایش این پیامبر بزرگ آریایی خیلی آسان است و هیچ گونه دشواری و سرگردانی در بر ندارد.

کهن‌ترین نویسندۀ یونانی که از زرتشت نام برده اکزانتوس است. او در سدۀ پنجم پیش از میلاد مسیح می‌زیسته و نویسندگان دیگر از او یاد کرده‌اند. دیوژنس لرتیوس در سالهای نزدیک به ٢١٠ پس از میلاد مسیح، سخنانی از اکزانتوس یاد کرده و زمان زرتشت را در دو نسخۀ دستنویس، ۶٠٠٠ سال پیش از لشگرکشی خشایارشا به سوی یونان نوشته است. او سخن دیگری هم از هرمودوروس شاگرد افلاتون یاد می‌کند و به گفتۀ او زمان زرتشت را ۵٠٠٠ سال پیش از جنگ ترویا می‌داند.

چنین بر می‌آید که رأی دیوژنس ۶٠٠٠ سال پیش از لشگرکشی خشایارشا به یونان بوده و خواسته است با یادآوری از این شماره‌های هماهنگ، زمان پیغمبر ایران را نشان بدهد. چون لشگریان خشایارشا که در سارد گرد آمده بودند در بهار سال ۴٨٠ پیش از مسیح به یونان روی آوردند، بنابراین زمان زرتشت به ۶۴٨٠ سال پیش از مسیح می‌رسد. از سوی دیگر چون گرفتن ترویا و افتادن آن به دست یونانیان در سال ١١٨۴ پیش از مسیح دانسته شده، زمان زرتشت از روی گفتۀ هرمودوروس ۶١٨۴ سال پیش از مسیح می‌شود.

همان گونه که می‌بینیم نتیجۀ این دو گفتار با اندک ناسازگاری، نمودار یک زمان است که نزدیک به ۶۵٠٠ سال پیش از مسیح را نشان می‌دهد. بی‌گمان سرچشمۀ این دو خبر یکی است و این ناسازگاری اندک در برابر روزگاری بس دراز که از ٨۵٠٠ پیش یاد می‌کند، چندان ارزشی ندارد و به پایۀ کار سستی نمی‌رساند.

پلینیوس رومی می‌نویسد اودوکسوس زمان زرتشت را ۶٠٠٠ سال پیش از افلاتون دانسته است. پلینیوس می‌افزاید: موسا چند هزار سال پس از زرتشت بوده. ارستو نیز با اودوکسوس هم‌رأی می‌باشد و باستانی بودن آیین ایرانیان را جلوتر از آیین مصری‌ها می‌داند.

سوئیداس از دو زرتشت نام می‌برد: یکی دانای پارس و ماد که ۵٠٠٠ سال پیش از جنگ ترویا می‌زیسته و دیگری اخترشناسی بوده در زمان نینوس (شوهر سمیرامیس که در افسانه‌ها از او به نام شهبانوی آسور یاد کرده و شهر بابل را از او دانسته‌اند) . ولتر فرانسوی زرتشت را به بزرگی ستوده و زمان پیدایش او را برابر رأی پارس‌ها ۶٠٠٠ سال پیش از کوروش بزرگ یاد کرده است. اسپنسر برابر بررسی‌های خود که بر پایۀ ستاره شناسی می‌باشد، زمان زرتشت را ٧١٢٩ سال پیش تخمین زده است.

گرفتگاه:http://danayetoos.blogfa.com

 تولد زرتشت‌ به‌ روايت‌ دكتر فرهنگ‌ مهر

4-1- اگر چه‌ محل‌ و تاريخ‌ تولد زرتشت‌، به‌ طور دقيق‌، معلوم‌ نيست‌، به‌ نظر مي‌آيد كه‌ ظهور او بعد از 1380 و پيش‌ از 490 يا 480 پيش‌ از ميلاد بوده‌ است‌. زيرا از يك‌ سو در صلح‌نامه‌اي‌ كه‌ ميان‌ پادشاه‌ هيتيت‌ ( Hittite ) ها و پادشاه‌ ميتاني‌ ( Mitani ) در سال‌ 1380 پيش‌ از ميلاد بسته‌ شده‌ و لوحه‌ي‌ آن‌ در سال‌ 1907 ميلادي‌ در بوغازكوي‌ كشف‌ شده‌ است‌، هنوز نام‌ خدايان‌ هند و ايران‌، مانند ايندرا ( Indra )، ميترا ( Mitra )، ورونه‌ ( Varuna ) و جز اينها با هم‌ آورده‌ شده‌ است‌ و چون‌ با ظهور زرتشت‌ رواج‌ آيين‌ او، خدايان‌ هند به‌ نام‌ دَئِوَ ( Daحva ) يا خدايان‌ بيگانه‌ ناميده‌ مي‌شوند و اهورمزد خداي‌ يگانه‌ است‌، پس‌ به‌ نظر مي‌آيد كه‌ در تاريخ‌ 1380 پيش‌ از ميلاد يا زرتشت‌ هنوز ظهور نكرده‌ بود و يا آيين‌ او هنوز در غرب‌ ايران‌ رواج‌ نداشته‌ است‌. از سوي‌ ديگر، در تقويمي‌ كه‌ به‌ خط‌ يوناني‌ نوشته‌ شده‌ و نسخه‌اي‌ از آن‌ در كاپادوس‌( Gappadoce ) آسياي‌ كوچك‌ به‌ دست‌ آمده‌ است‌، نام‌ ماه‌هاي‌ زرتشتي‌، ارديبهشت‌، خرداد... تا اسفند، ثبت‌ شده‌ است‌. پس‌ در زمان‌ نوشته‌ شدن‌ اين‌ نسخه‌ي‌ تقويم‌، يعني‌ كم‌ يا بيش‌ در 490 يا 480 پيش‌ از ميلاد، آيين‌ زرتشت‌ در مغرب‌ ايران‌ رواج‌ داشته‌ است‌ - يعني‌ زمان‌ ظهور زرتشت‌ پيش‌ از اين‌ تاريخ‌ است‌. از روي‌ قرينه‌هاي‌ تاريخي‌ نظير اين‌ دو قرينه‌، كه‌ براي‌ نمونه‌ آورده‌ شد، ايران‌شناسان‌، زمان‌ زرتشت‌ را در فاصله‌ هزار تا 600 پيش‌ از ميلاد مي‌گيرند و در همه‌ صورت‌، سخن‌ او كه‌ به‌ نام‌ گاثا ( Gatha ) ها ، يعني‌ سرودها، معروف‌ است‌، از دوران‌ اول‌ تاريخ‌ فلسفه‌ است‌.
همایش پژوهشگران آیین زرتشت در 3750 امین سال یکتایی
چاپ
جمعه, 23 دی 1390 ساعت 00:51

پیرو برنامه ریزی گروهی از پژوهشگران آیین زرتشتی به سرپرستی موبد دکتر اردشیر بهی، در دیبمهر و مهر روز از خورداد ماه 3750 زرتشتی برابر با (13 و 14 خورداد ماه1391) همایش جهانی «پژوهشگران آیین زرتشت» در ونکور کانادا برپا خواهد شد. هدف از این همایش فراهم آوردن فرصتی تخصصی و علمی برای هم اندیشی و گفتگو پیرامون اندیشه های ماندگار پیامبرمان اشوزرتشت در سطح جهانی و بین المللی است. به دنبال رای زنی های پیش از برپایی این همایش، گروهی از اندیشمندان خواستار روشن شدن مبدا و درستی پذیرش سال 3750 به عنوان سرآغاز به پیامبری رسیدن اشوزرتشت بودند و در این میان از سوی موبد دکتر ارشیر بهی نامه ای به انجمن موبدان رسید تا پاسخ کارشناسی انجمن موبدان تهران را جویا شوند.

همایش جهانی پژوهشگران آیین زرتشت  در سال 3750 پیامبری اشوزرتشت

در ادامه نامه فرنشین همایش جهانی پژوهشگران آیین زرتشت (موبد دکتر اردشیر بهی) و پاسخ انجمن موبدان تهران را خواهیم آورد:

-------------------------------------------------------------------

انجمن موبدان تهران،
با درود،

همانگونه که آگاه هستید، سال نو پیش رو 3750 امین سال پیام اوری وخشور ایران زمین، شت اشوزرتشت، است؛ و از آنجایی که نظر ایرانیان، که نگهدار و نگهبان سرزمین مادری و مهد آن وخشور بزرگوار بوده اند، همواره مورد احترام و الگوی پیروان دین مزدییسنا در سراسر گیتی بوده و هست، لذا لازم است که آن انجمن محترم که تنها ارگان عرفی و قانونی اداره کننده امور مینوی (دینی و فرهنگی) هازمان زرتشتیان ایران می باشد، نظر خویش را درابطه با این تاریخ دینی و ارزش همگون سازی تقویم های دینی بیان فرماید.

باور داریم که نظر آن ارگان محترم همچون گذشته مایه قوت قلب و شوند همازوری هازمان زرتشتی خواهد بود.

ایدون باد، ایدون ترج باد

موبد دکتر اردشیر بهی
فرنشین همایش جهانی پژوهشگران آیین زرتشت

ورهرام ایزد روز و در ماه 3749 زرتشتی


نامه فرنشین همایش جهانی پژوهشگران آیین زرتشت  در سال 3750 پیامبری اشوزرتشت
--------------------------------------------------------------------

به خشنودی اهورامزدا

گرامی آقای موبد دکتر اردشیر بهی
فرنشین  همایش جهانی پژوهشگران آیین زرتشتی
روزگار نیک،
با درود،


در پاسخ به نامه ثبت شده به شماره 1958/1/90 و تاریخ 16/10/1390جنابعالی، ازآنجا که:
1.     انجمن موبدان تهران که تنها ارگان عرفی ، رسمی و قانونی اداره کننده امور مینوی جامعه زرتشتیان می باشد ، لازمست تمام پاسخ های خود را برپایه مستندات ، به پرسشگران پیشکش کند، تاریخ 3749 دینی زرتشتی برابر با 1390 خورشیدی  که برپایه محاسبات ریاضی دان معروف استاد روانشاد ذبیح الله بهروز بدست آمده و جامعه زرتشتیان ایران و جهان از حدود چهل سال پیش، پذیرفته و در تمام گاه شمارهای زرتشتیان از این مبنای تاریخی بهره می گیرند. را هرچند از روز نخست، آنجور که در پیک کنکاش موبدان آنزمان به قلم روانشاد قلم موبد فیروز آذرگشسب آمده است، مورد پذیرش قرارنگرفته است. ولی به این دلیل که :
یک :به هیچوجه برپایه دانش زبان شناسی که زبان گاهانی کتاب آسمانی زرتشتیان، با زبان ودا و لاتین همزمان می باشد و هیچ کتیبه ای به این زبان تاکنون یافت نشده ودر زمان هخامنشیان نیز بسیار کهن شناخته می شود.
دوم : زمانی که برپایه مستنداتی که در گاهان و بخش های دیگر اوستا آمده و زمان زندگی دامداری ایرانیان و گذر از زندگی کوچ نشینی به شهرنشینی را نشان دهد، نیز تایید می کند که  زمان زندگی اشوزرتشت رابه هیچوجه  نمی توان کمتر ازاین تاریخ دانست.
ازاینرو تاریخ 1768 سال پیش از میلاد که سال به پیامبری رسیدن اشوزرتشت محاسبه شده و تاریخ گاه شمارهای رسمی زرتشتیان ایران و جهان می باشد، را پایین ترین حدی ارزیابی می کنیم که می توان زمان زندگی اشوزرتشت را کاهش داد. و تا برپایه مستندات محکم تری، تاریخ دقیق تری  به اثبات نرسد، از این مبنای تاریخی درگاه شمارهای خود، بهره خواهیم برد.
2.    همانگونه که میدانید در ایران باستان رسم براین بوده است که هرپادشاهی، سال تاج گذاری خود را مبنای تاریخ کشور قرار می داده است. که آخرین پادشاه سلسله ساسانی چون یزدگرد سوم بوده است را« تاریخ یزدگری » می نامند. و پس از شکست ساسانیان، هریک از زرتشتیان ایران و هند، بسته به شرائط زمانی و مکانی که داشته اند، چون، همزمان با یکدیگر ، نتوانسته اند که کبیسه را، اعمال کنند، بین گاه شمار یزدگردی ایران و پارسیان که به هند مهاجرت کرده اند و آنها که بعدها به این مملکت رفته اند، اختلاف افتاده است. که اگر این حقیقت علمی را همه بدانند، و به توصیه این مرجع دینی زرتشتیان عمل کنند و گاه شمار خود را اصلاح نمایند که چه بهتر، وگرنه هرگز اینگونه مسائل پیش پا افتاده مانند مبداء تاریخ، نباید کوچکترین اختلافی بین بهدینان ایجاد کند.
3.     لازم بذکر است که هم میهن پژوهشگری به نام جناب آقای سورنا فیروزی نزدیک به دوسال پیش مدارکی به این انجمن ارائه داد و ادعا کردند که طبق محاسبات ایشان، زمان زندگی اشوزرتشت بایستی بیش از پنج هزار سال باشد،که انجمن موبدان مدارک ارائه شده را به تعدادی از اساتید محترم اوستا شناس، ستاره شناس و باستان شناس داد که بخوانندو دیدگاه کارشناسی بدهند، که شوربختانه برخی از آنها پاسخی ندادند و کسانی همانند خانم دکتر کتایون مزداپور و همکاران اوستاشناس و باستانشناسشان، این موضوع را کاملا مردود دانستند. و هرچند زمان پیامبری اشوزرتشت را که در محاسبات ذبیح الله بهروز آمده است، را هم تایید نمی کردند. ولی براین باور بودند، که دست کم تاریخ 1768سال پیش ازمیلاد(3749 دینی نسبت به امروز) به حقیقت نزدیک تر است و اعلام نمودندکه تا مستندات بیشتری به دست نیاید، عقب بردن زمان زندگی اشوزرتشت  را درست نمی دانند.
4.    درعین حال باید توجه داشت که نه تنها زندگی اشوزرتشت که زندگی هیچ پیامبری هم دقیقا معلوم نیست. مبنای تاریخ هر دینی بستگی به انتخابی داشته که بعدها محاسبه کرده و در مراجع رسمی آن کیش (مذهب) رسمیت داده اند. مثلا مبنای تاریخ یهودیان جهان که نزدیک شش هزار سال است، تولد آدم است. و زمان زندگی حضرت موسی(ع) را نزدیک به 3100سال پیش می دانند. تولد حضرت مسیح (ع) را که در حدود 700 سال پیش توسط روحانیون کاتولیک تعیین شده را روز تولد خورشید در آیین مهر گذارده اند، که تازه آنهم بین فرقه های گوناگون مسیحی اختلاف است. سالروز زایش حضرت محمد(ع) بین شیعه ها و سنی ها اختلاف است که جمهوری محترم اسلامی ایران تحت عنوان « هفته وحدت» تعیین کرده وگرامی می دارد.
نتیجه : باتوجه به موارد بالا :
1.    تاریخ 1768 پیش ازمیلاد یا 3749 دینی که در همه گاه شمارهای زرتشتیان اعمال می شود و پژوهشهایی که در این مدت انجام گرفته است نیز تاریخ دقیق تری، به اثبات نرسیده است.
2.    و پایین آوردن زمان زندگی اشوزرتشت از این تاریخ به هیچوجه علمی وکارشناسی نمی باشد.
بزرگداشت این سال را به نام« 3750 سال پیامبری اشوزرتشت » گرامی می داریم و این سال را به همه زرتشتیان جهان و جهانیان ایراندوست، شادباش می گوییم و از اینکه شما گرامیان برآن شده اید که سال آینده را بهانه ای برای آشناکردن بیشتر زرتشتیان ایرانی و هندی ساکن کانادا و آمریکا و دیگر پژوهشگرانی که از سرتاسرگیتی در این مراسم سپندینه گردمی آیند، نسبت به اندیشه های والای اشوزرتشت و ویژگی های این کیش اهورایی، قرار دهید. مراتب تایید و سپاسگذاری انجمن موبدان  را رسما اعلام می داریم.
از همه ارگان های محترم زرتشتی سراسر کشور نیز انتظار داریم که در برگزاری هرچه بهتر و باشکوه تر این همایش سپندینه،که درخردادماه 90 درکشورکانادا برگزار می شود، بوسیله تارنمای (www.3750z.com)  باگردانندگان این همایش همازور گردند.
تندرستی و پیروزی روز افزون شما گرامیان و همه دیگر بهدینان سراسر گیتی  که در هرچه بهتر برگزارشدن این آیین باشکوه، در دانشگاهUBC شهر ونکور کانادا یاری می رسانند را از اهورامزدا آرمان داریم.

همازور بیم . همازور هما اشوبیم.  انجمن موبدان تهران
رییس انجمن موبدان تهران
موبد رشید خورشیدیان

رونوشت:  
-    به همه ارگانهای زرتشتی سراسرکشور
-    نماینده محترم زرتشتیان در مجلس شورای اسلامی.
-    تمام سایت های خبری زرتشتیان، برای آگاهی عموم

پاسخ انجمن موبدان به نامه فرنشین همایش جهانی پژوهشگران آیین زرتشت  سال 3750

پاسخ انجمن موبدان به نامه فرنشین همایش جهانی پژوهشگران آیین زرتشت  سال 3750

پاسخ انجمن موبدان به نامه فرنشین همایش جهانی پژوهشگران آیین زرتشت  سال 3750

ادامه نوشته

  تاریخ شاهی

نگارش : مینا سامی   
برگرفته http://www.aariaboom.com

نگارنده ی تاریخ شاهی ناشناخته است و در قرن هفتم هجری قمری نوشته شده است. این کتاب تاریخ حکومت قراختائیان در کرمان را در بین سال های 620 تا 750 در بر می گیرد.

بخش نخست کتاب به اخلاق و آداب و رسوم ملوک، در سیاست نفس، سیاست منزل، لزوم تدبیر و دبیر، کار رسولان، قضات و منهیان اختصاص داده شده است و در بخش دوم، قراختائیان را که در حدود یکصد و سی سال در کرمان و بلوچستان حکومت داشته اند بیان نموده است.

این اثر یکی از منابع مهم تاریخ کرمان است.

نسخه ی منحصر به فرد آن به تصحیح و تحشیه ی «ابراهیم باستانی پاریزی» در سال 1355 از طرف انتشارات بنیاد فرهنگ ایران به چاپ رسیده است.


بن نوشت :

تاریخ شاهی : تصحیح ابراهیم باستانی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1355.